گفتارش

از تایتل شروع کردن هم سخت بود یعنی مسلما تا آخرشم سخت میمونه

البته باید بگم که نگاهی انداختم به پستای قبلیم دیدم خیلی هم فرقی نکردم و این یعنی تو این سالها دیگه خیلی عوض نشدم. البته عوضی هم نشدم. خب این اتفاق ….

نادیا نمیزاده و داره با پیامایی که میده رشته افکارم رو پاره میکنه.

تاریخ این پست که نشود میده الان کی هست ولی خوب محض اطلاع دوستان عرض کنم که من توی دفتر شریعتی هستم یعنی دفتر مشترکمون با دایی که توی خیابون شریعتی و کوچه پورمشکانیه. روزای جالبی از زندگیه. ترس ازینکه یکی این ها رو بخونه و امید به اینکه بعدا یکی با خوندن اینا دلشاد بشه باعث نوشتن ایناس

شاید یکی از  دلایل بزرگ شدن ما آدما این باشه که به مرگ فکر میکنیم. در این صورته که شاید ی تکونی ی حرکتی ی چیزی.

نوشتن هم کار خوبیه. مثل همیشه ای که شروع بنوشتن کردم دوباره میخوام بنویسم.

نادیا نمیزاره

شبی یک ربع. کار سخت و زیادی نیست. اصن دیگه تند تند زندگی نکنین.