کلاغ جوان


ای کلاغ!

ای کلاغک جوان!

گویند تو را عمر دو صد ساله بود در این شهر،

و تو خواهی فهمید

که در این خاک چه ها خواهد شد

و همانگونه که دیدی امسال

حاکمان ظالم

بر سر مردم این آبادی

چه ستمها بردند

خوب خواهی دید که بر این ویرانه چه رقم خواهد خورد.

ای جوان کلاغ زیبا!

پدر تو دیروز

به مهمانی جوی بغل خانۀ ما آمده بود

زیر لب او میگفت،

من در این عمر شریف

شاه بی رحم تر از این شاهان ندیده ام

قطره اشکی انداخت و صدای تیر و پر پر زدنش

ای جوان کلاغ زیبا!

ظاهرا خواهی دید، کودکی را که مرا جد خودش خواهند خواند

جان خون پدرت، آنچه دیدی و شنیدی بی هیچ کم و کاست بگو

تو بگو آنچه که سرمایۀ یک ملت فرهیخته بود

عده ای بد اندیش

با دروغ و نیرنگ

سخت بر هم زده اند.

وگروهی نادان

زین عمل دلشادند

و بدان می بالند.

تو بگو یک روزی، توی یک شهر شلوغ

تیر بر پیکر پاکیزه جوانی زده اند، که ققط گل می کاشت.

و شهیدش خواندیم. شاهان صفت مرده به دستور سیاسی به او می دادند.

بعد سی سال گذشت از طاغوت

ماگرفتار همان اوضاعیم

و چه آشفته و نادم پدرانی که در این ره

عرق و خون و عمر پاشیدند.

تو که امروز خلاف پدران

با بشر هم سخنی

و چو آنان ز من و انسانها گریزان نشوی

تو بگو تا شاید یک نفر خوب بداند چه گذشت.

تو به آینده بگو راه دروغ، شده سرمایۀ قدرتمندان

شده ابزار رسیدن به جلال و جبروت

آن پدر مرده کلاغ

رو به من کرد و با دم خندید

با نوک منقارش

روی خاک بغل جوب

اینچنین قصه نوشت:

پدارنم گفتند

حاصل ۳۰۰ سال دیدن این مردم

وآنچه آنها کردند این بودست

خر شدن با سخنان یک خر

و سواری دادن

عاقبت فهمیدن

انتخاب خر دیگر که بدست خری اش خر بشوند

3 دیدگاه برای “کلاغ جوان”

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.