چرا ماکیان شدی، نشدی شیر؟


در بن یک بیشه ماکیانی هر روز

بیضه نهادی و بردی آنرا یک کرد

بسکه ز راه آمدی و ندید بجا تخم

خاطرش از دستبرد کرد بیازرد

بود در آن بیشه پادشاه یکی شیر

داوری از کرد پیش شیر همی برد

داد بدو پاسخ چنین که بباید

پاسخ شاهانه اش بحافظه بسپرد

گفت چرا ماکیان شدی نشدی شیر

تا نتوانند خلق تخم تو را خورد

ایرج میرزا