موسسه حرفهای شما

اطلاعیۀ روزنامه ای توجهم را به خودش جلب کرد. پرینت صحبتهای روزانۀ خود را دریافت کنید. تلفن را برداشتم و با موسسه تماس گرفتم. منشی موسسه خیلی کم صحبت می کرد و خیلی واضح و مشخص جواب میداد. هیچ حرف اضافه ای نمیزد و تنها جواب من را میداد. خیلی برایم جالب بود. او من را برای بازدید از موسسه برای آشنایی با فعالیت آنها دعوت کرد و من هم پذیرفتم. صبح آن روز در مسیر می رفتم و با افراد زیادی برخورد کردم. در ایستگاه اتوبوس پیرمردی نشسته بود که خیلی حرف میزد. من هم شروع کردم به صحبت کردن با این پیرمرد و در مترو هم با یک جوان دعوایم شد و هر چی ازدهنم دراومد بهش گفتم به شرکت که رسیدم. سکوت جالبی اونجا حاکم بود و منشی خوش برخورد شرکت به میزبانی من آمد و خیلی خوب از من استقبال کرد. او در معرفی شرکتش گفت که ما در اینجا تمامی مکالماتی که انسانها در طول روز انجام می دهند را ضبط میکنیم و در انتهای هر شب بک نسخه از آن را برای آنها ارسال میکنیم. آنها هیچ مبلغی بابت آن دریافت نمیکردند و اعلام میکردند که کار خیرانه ای انجام میدهند. خیلی برایم مهم نبود که چرا این کار را انجام میدهند اما میخواستم بیشتر با نوع کار آنها آشنا شوم. گفت هر کسی که بخواهند به شرکت مراجعه میکند و از ما درخواست میکند که پرینت صحبتهایش را برایش ارسال کنیم. من هم سریعا نام نویسی کردم و از او خواستم که چون اینترنت نداریم برایم متن صحبتهایم را ارسال کند. هر شب ساعت ۱۰ و نیم پرینت صحبتهای روزانه ام به دستم میرسید. هر روز ۲۰۰ تا ۳۰۰ صفحه، بعضی روزها هم تا پانصد صفحه می رسید . وقتی نوشته ها رو دیدم خیلی برایم جالب بود که من امروز ۲۰۰ صفحه حرف زده ام . یعنی من هر رو ز به اندازه یک کتاب حرف میزنم. کتاب را باز کردم . شروع کردم به خواندن . خیلی از حرفهایی که میزدیم تکراری بود چند جمله را تکرار میکردیم که خیلی رایج بود. رسیدم به آنجایی که با پیرمردی در ایستگاه اتوبوس صحبت کرده بودم . این صحبتها به هیچ دردی نمیخورد وقتی این حرفها را میخواندم احساس میکردم که یک انسان بیکاری هستم و بدون هیچ دلیلی یک سری جملاتی گفته ام که در آینده هیچ اثری نخواهد داشت. می اندیشیدم که چه حرفهای بهتری میتوانستم بزنم. بسیار از حرفهایی که میزدم در مورد مسائلی بود که اگر چیزی هم نمیگفتم نه اتفاقی می افتاد و نه کسی ناراحت میشد. فقط بیهوده سخن گفته بودم. دقت در این نکته که در طول روز تا چه اندازه سخنهای نامربوطی میگوییم انسان را به فکر وادار می کرد. تصمیم گرفتم که استفاده از این سیستم را به دوستان دیگرم نیز پیشنهاد کنم. روز بعد هم متن صحبتهایم به دستم رسید، دیگر داشتم کلافه میشدم. پیش خودم خجالت میکشیدم که چرا در روز به اندازۀ یک کتاب حرف میزنم اما حرفی نمیزنم که بعدا خودم از شنیدن آن لذت ببرم. کم کم این سیل دعوت و استفاده از این سیستم داشت فراگیر میشد. سعی میکردم حرفهایی بزنم که بعدا از خواندن آنها نگران نشوم. تقریبا همه دوستانم از این سیستم استفاده میکردند. شبها کارم شده بود این که صحبتهای خودم را میخواندم در خانه همه به این کار مشغول بودند. خیلی اوقات مجبور میشدم به خاطر حرفی که زده ام بروم و از کسی معذرتخواهی کنم. دروغهایی که گفته بودم جایگاه عجیبی در این بین داشت. بسیار ناراحت میشدم از اینکه دروغهای خودم را میخواندم. حسابی نگران میشدم. بسیاری از حرفهایی را که زده بودم قبول نداشتم، نمیدانم که چه میشه این حرفها را میزدم. تاییدهای بی جا از سخنان دیگران یا متهم کردن کسی. دشنام دادن به این و آن و مسخره کردن افراد بدون دلیل و جهت. خنده دار تر از جملات بی معنی و ناقص فراوان بود. به جرات میگویم که سی درصد جملاتی که گفته بودم از نظر دستوری مشکلات فراوانی داشتند کاربردهای اشتباه بدون دقت. بعضی وقتها کلافه میشدم و کتاب را به گوشه ای می انداختم. اما دوباره سراغ حرفهای خودم میرفتم. جملات بدون فعل، جملاتی که .. . .

۳ ماه گذشت و تقریبا تمام کسانی که میشناختم از این سرویس استفاده میکردند. تمام مردم شهر هر شب هر چه گفته بودند را میخواندند. بعضیها به عنوان سوژۀ خنده از آن استفاده میکرد. تقریبا کسی را نمیتوانستی پیدا کنیم که راضی باشد کتابش را به تو بدهد تا بخوانی. حتی اگر به آنها میگفتی که گوشه ای را خودت انتخاب کن هم امتناع میکردند. اما در این میان می توانستی تلاش همه برای بهتر شدن را درک کنی. کتاب دویست، سیصد صفحه ای صحبتهای روزنانه ام شده بود، صد وپنجاه صفحه. در این میان از همه چیز جالبتر آماری بود که موسسه حرفهای شما در سایت خودش قرار میداد. این موسسه به صورت روزانه تعداد صفحاتی که در طول روز صحبت میشد را نشان میداد. آمارهایی مانند سرعت صحبت کردن بر حسب کلمه در ثانیه هم خیلی جالب. تن صدا، فرکانس آن و همه و همه در این سایت تحلیل میشد. بر طبق آمار این سایت قسمت قابل ملاحظه ای از آلودگی صوتی مربوط به حرف زدن انسانها بود. بعد از گذشت ۳ ماه فعالیت شرکت که کاربران آن تقریبا هفتاد درصد مردم شده بودند. آمارها نشان میداد که میزان صحبت کردن مردم بسیار کمتر شده و شمارگان صفحات صحبتهای آنها تغییر جدی کرده بود. در این آمار که هر روز به صورت کاملتری ارائه میشد، درصد جملاتی که از نظر گرامری اشتباه بودند نشان میداد که عدد عجیب چهل درصد است .اما این اعداد کم کم داشت به حالت بهتری نزدیک میشد. هر شب حرفهای روزانه خود را میخواندم و نتایج تلاش خودم را در این که حرفهای بی ربط نزنم کاملا میدیدم. یک سال گذشت، شمارگان صفحات صحبتهای روزانه ام به صد رسیده بود. سرانه حرف زدن مردم بسیار پایین آمده بود. انسانها هنگام حرف زدن با یکدیگر بسیار دقت میکردند. تامل در صحبتهایی که روزانه با یکدیگر داشتند آنها به تغییر درشیوۀ سخن گفتن وادارد کرده بود. آمار شرکت سخنهای شما نشان میداد که دیگر اشکالات گرامری به حداقل رسیده و مردم کمتر سخن میگویند . میزان رضایت مردم از صحت گفتارشان بسیار بیشتر شده بود

وارد سال دوم شده ایم . مردم کمتر حرف میزنند ، سکوت شهر بیشترشده است. دیگر حوصله ای برای خواندن حرفهای روزانه ام ندارم . اگر حرفهای یک هفته را بخوانی میتوانی مطمئن باشی در هفتۀ آینده صحبت قابل عرضی نیست. چیزی را از دست نداده ای اگر صحبتهای یک هفتۀ خودم را نخوانم. دیگر جملاتم تصحیح شده بود و حرفهای بی ربط نمیزدم. تقریبا سخنی را پیدا نمی کردم که از گفتن آن ناراضی باشم. اما حرفهایم تکراری بود. دیگر از خواندن آنها خونم به جوش نمی آمد. سایت را باز کردم و یک لینک جدید دیدم. حرفهای هفتۀ آینده. این سایت اعلام کرده بود که قادر است نود درصد صحبتهای یک هفته دیگر شما را پیش بینی کند. سریعا کلیک کردم. همینجور بود. گویا این لینک قبلا هم بوده اما من آنقدر گرفتار حرفهای خودم بودم که به آن دقت نکرده بودم. کاملا درست بود. حرفهای یک هفته که هیچ، یک سال ما هم برای اون مشخص بود. دیگر نمی توانستم طاقت بیاورم همۀ حرفهایی که من قرار است بزنم را میتوان از قبل فهمید. این چه زندگی داغونی است که ما داریم. دوباره به سوال روزهای اولی که این کتاب عجیب به دستم رسیده بود برگشتم. اگر روزی بخواهم صحبتهای روزانه ام را کتاب کنم باید چه کنم. اینها که حرفهای تکراری است. در سایت این شرکت نوشته بود که نود درصد حرفهای افراد روی کره زمین تکراری است و به صورت اتفاقی حرفهای تازه تولید میشود. این شرکت ادعا کرده بود که تا چند سال آینده میتواند حرفهای تازۀ انسانها را نیز پیش بینی کند. تصمیم گرفته بودم که به شیوه ای زندگی کنم و حرف بزنم که کتابهای روزانه ام مملو از حرفهای نزده باشد. هفته با هفته فرق کند. تمام تلاش خودم را برای تولیدحرفهای جدید مصروف داشتم و همیشه به این می اندیشیدم که به گونه ای متفاوت جواب دهم. هفته ها میگذشت و از این که حرفهای تازه ای زده بودم احساس لذت میکردم. کتاب حرفهایم دوباره خواندنی شده بود و به خودم می بالیدم که حرفهای تازه ای زده ام. هر شب سری به سایت می زدم و پیش بینی حرفهای آینده ام را نگاهی می انداختم و آنها را ذخیره میکردم و بعد مقایسه میکردم توانسته بودم که پیش بینی سایت را از کار بیاندازم. یک سال گذشت. زندگی من متحول شده بود و مملو بود از حرفهای تازه. دیگر به سایت سر نمیزدم و پیش بینی ها را بررسی نمی کردم . تا اینکه پیامکی از شرکت دریافت کردم که ازمن خواسته بود سری به سایت بزنم. این بار سایت ادعا کرده بود که پیش بینی حرفهای ماه آینده خود را بدون آنکه نگاهی به آن بیاندازی از سایت بردار و درکامپیوتر خود ذخیره کن و بعد از گذشت یک ماه آنها را نگاه کن. خندیدم و این کار را کردم. یک ماه گذشت و من فراموش کردم که بررسی را انجام دهم که ناگهان شبی به صورت اتفاقی نگاهم به آن نوشته ها افتاد. نگاهی انداختم داشتم شاخ در می آوردم. نود درصد آنچه را که پیش بینی کرده بود درست از آب درآمده بود. شرکت توانسته بود که حرفهای تازه و غیر تکراری من را نیز پیش بینی کند. سریعا به سایت سری زدم و به بررسی آمار سایت پرداختم. این ادعا در سایت خیلی جدی بود که صحبتهای آیندۀ شما را پیش بینی میکنیم. آمار سایت نشان میداد که سایت نود و نه درصد حرفهای تازه و بدیع را پیش بینی کرده بود. کتابهای داستانی را که قرار بود نوشته شود، اختراعات، شعرهای شاعران، همه را پیش بینی می کرد. جملات قصار میگفت. درسایت شرکت مقاله ای از موسس آن نوشته بود که در آن مدعی شده بود ما در آینده فکر کردن شما را نیز پیش بینی میکنیم. او مدعی شده بود که ما با بررسی حرفهای شما می توانیم بفهمیم که شما به چه می اندیشید در نتیجه می توانیم اندیشه شما را نیز پیش بینی کنیم.

ادامه دارد. . . . .