صبح جمعه‌ای در سی سالگی

امروز صبح که از خواب بیدار شدم به خودم فرو رفتم که زندگی با من چه کرده. فهمیدم که سی‌سالگی یعنی چه.

صبح جمعه ساعت ۵ از خواب بیدار شوی چون نگران ساعت‌ها و لحظه‌هایی هستی که دارند از کفت می‌روند. صبح جمعه بیدار شوی و در کنارت صدای نفس‌های کودک ۴ ماهه‌ای را بشنوی که اینبار بر خلاف همه بچه‌ها مال دیگران نیست و میوه زندگی خودت است. همین دو تغییر کافی است که آدمی فکر کدم که چقدر زود همه چیز می‌گذرد.

مشکل ما آدم‌ها خیلی وقت‌ها این است که وقتی متوجه می‌شونیم سریعا به گذشته بر می‌گردیم و افسوس می‌خوریم که چرا و چه شد و … و کم هستند کسانی که آموخته‌اند به آینده نگاه کنند و امیدوار شوند که در آینده بزرگتر خواهند بود. این دستاوردهای امروز زندگی به سادگی به دست نیامده که به سادگی رهایشان کنیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *