زخم زندگی

چند صباحیست که مقداری پول بصورت نقد در حساب بانکی من راکد مانده و نمی‌دانم که باید با آن چه کنم. هر روز که نه ولی شاید یک روز در میان نقشه‌هایی غالبا تکراری برای آن می‌کشم و این نقشه کشیدن‌ها زمانی شدیدتر شد که اوضاع نابسامان اقتصادی باعث شده که هر روز ارزش آن کاسته شود و حالا غصه بی‌هدفی همراه شده با حسرت زمان از دست رفته و مال بر باد رفته و قص علی هدا.


***چند روز پیش میان حرفهای بی حاصل و باری به هر جهت روزانه ناگهان دوستی به من گفت که فلان پول را باید بزنیم به زخم‌های زندگی. زخم‌های زندگی! او این کلمه را از روی عادت گفته بود اما این کلمه این بار اثری متفاوت در ذهن من داشت و منشا این سوال شد که زخم زندگی من چیست؟ بعد با خودم گفتم که زخم زندگی او چیست؟ اولین چیزی که از زخم زندگی او به ذهنم رسید بدهی‌ای بود که با ثبت نام ماشینی در آینده برای خودش ایجاد کرده. به خودم لرزیدم.


***امروز صبح که با ماشین به محل کار می‌رفتم پسر بچه‌ی شاید ۶ یا ۷ ساله‌ای پشت چراغ کنار پنجره ماشین سمت شاگرد ایستاد. موهایش را ماشین کرده بود. چهره‌اش سیاه سوخته و کاملا کثبف بود. نگاهی با شک و تردید به من کرد و گفت مسقتیم. پنجره را دادم پایین گفتم چی؟ گفت مستقیم. الغدیر. با خودم فکر کردم که سنش کم است. آسیبی به من نمی‌زند. گفتم سوار شو. دکمه باز شدن قفل‌ها را زدم اما دستگیره را کشیده بود و در باز نشد. چند بار این اتفاق افتاد. نتوانست در را باز کند. چراغ سبز شد و ما همچنان در تلاش بودیم. نگاه کردم دیدم ماشینی پشت سرمان است و ایستاده. گفتم دستگیره را رها کن. عقب رفت. بعد دوباره دکمه را زدم و در باز شد و توانست سوار شود. ماشین پشت سر حتی یک بوق هم نزد و به گمانم داشت نگاه می‌کرد که ما چه می‌کنیم. راه افتادیم. شلوار خانگی داشت. دستهایش سیاه بود. دمپایی سبز بر پا. روی پاهایش کثیفی موج می‌زد. وقتی پرسیدم که مدرسه می‌روی گفت الان که تعطیل است. گفتم یعنی قبل میرفتی و گفت آره قبلا می رفتم اما حالا نه و بعد فهمیدم که سواد خواندن و نوشتن ندارد. اسمش محمد بود و گفت ۴ تا بچه هستند و پدرش استابنا هست و در میدان مشتاق توی بازار افغانی‌ها زندگی می‌کنند وقتی پرسیدم سر میدان چقدر پول جمع می‌کنی هر روز گفت نمی‌دونم، نمیشمرم. خیلی سعی کردم باهاش صمیمی باشم اما نگاهش عجیب بود. پا نمی‌داد. یا جواب نمیداد یا خیلی خلاصه. الان که فکر می‌کنم با خودم می‌گویم کاش یک عکس از چهره‌اش گرفته بودم.


****امروز دوشنبه است. به خانه می‌رسم. غذا آماده است. خانه اندکی گرم است که آنهم به خاطر روشن نبودن کولریست که قرار بود سرویسش کنم. بیرون باد و خاک است. دخترم توی گهواره خوابیده و با گوشی آیفون فیلم نگاه می‌کند. اندکی دلبری و اندکی غر. برنامه امروز ما این است که هنگام ناهار قسمت جدید شهرزاد را نگاه می‌کنیم و بعد من قسمت جدید سریال وست‌ورلد.


**امروز صبح بابا قبل از طلوع آفتاب برای پیاده‌روی بیرون رفت. توی پارک بوده که دیده خانواده‌ای شامل مرد و زن و دخترشان توی پارک هستند. بابا که خیلی دوست داشته سر از کارشون در بیاره علی رغم برنامه همیشگی خودش رو با وسایل ورزشی سرگرم میکنه تا اینکه پدر خانواده به طرف بابا میاد و میگه مسئول پارک کی میاد. بابا هم نمی‌دونسته و آقا میره آن طرف‌تر میشینه. بابا دیگه بهشون نزدیک میشه و می‌پرسه که چه کار دارین با مسئول پارک و سر صحبت باز میشه. خانواده از بندرعباس اومده بودن برای درمان دختر ۶ ساله‌شان که باید هر دو روز یکبار دیالیز میشده. کلیه‌هایش رشد نمی‌کردند و برای رفتن به بیمارستان بیماری‌های خاص آمده بودند و برای این دنبال مسئول پارک می‌گشتند که میخواسنتد به دستشویی بروند. بابا آنها را بخانه آورده بود و هر چه اصرار کرده بود بمانند قبول نکرده بودند و رفته بودند.


***

زخم زندگی من چیست؟

من نیاز به بک زخم زندگی دارم.

 

یک دیدگاه برای “زخم زندگی”

  1. شاید زخم زندگیه من با زخم زندگیه یک کارگر یا یک دست فروش و یا مدیرعامل فلان بانک فرق داشته باشه اما این به این معنی نیست که زخمی وجود نداره!!
    هر زخمی متناسب با فرد خاصی شکل میگیره و هر آدمی درونش پر از زخم و درده !!
    فقط یه نوع آدم هست که میتونه زخمی توی زندگیش نباشه و اون آدمیه که نگرشش رو نسبت به دنیا و درد و رنج های دنیا تغییر داده باشه!!

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.