رهایی

در پی پاسخی برای سوالهای برآمده از زندگی پرتکرار انسانی ام!
حیرانم در رمز و راز پیچیدگی بی معنای انسانها که خود از آنانم .  . .
در پی رهاییم
از دیگران بهترم که چه؟
از دوستم برترم که چه؟
از تو زیباترم، خوب؟
صاحب اندیشه ترم از تو. که چه؟
سری در سرها داری، که چه؟
تجربه ام از تو بیش است . که چه؟
از من بزرگتری، که چه؟
خودت را به آب و آتش زده ای که “تر” شوی. که “تر”هایت بیشتر شود از
“تر”هایم و “تر”هایم از “تر”هایش.
میخواهی رشد کنی، از همه بالاتر شوی، دستی بالای دستت نباشد، خوب که چه بشود؟
آنقدر بزرگ شوی، آنقدر بدانی، آنقدر خوانده باشی، آنقدر دانا شوی و  . .  که دیگر حوصلۀ دیگران را نداشته باشی؟
که دیگرانت احمق جلوه کنند؟
که تحمل نتوانی دوستان را؟
که سادگی و شادی خالص دیگران در نظرت مضحک بی معنی آید؟ و آنان را سرخوشانی بینی نادان، غرق در بحر جهالت

و تو  ساحل نشینی خسته که سیگار دانایی بر لبان داری و ناراحتی از خوشحالی بزرگی و دانایی خودت؟
ناراحت از اینکه آنها تو را نمی فهمند
و صدای قهقهه های دیوانه وارشان  که تو را به گفتن این جمله وا می دارد: ای نادانها!
و لب میگزی!
که فکر کنی اینجا دیگر جایی برای تونیست؟
که گمان کنی شاید و فقط شاید کمی آنطرفتر زیر همین آسمان در همین کهکشان در همین منظومه در همین کره خاکی،  جایی است که تو راحت باشی و شاد؟!!!
که آنجا دیگران به اندازۀ تو می دانند یا بیشتر از تو؟
که تو یا نادانترین باشی یا در میان نادانها؟
پس آنهمه رنج و سختی چه بود که کشیدی و چشیدی؟!!!
که دوباره تلاش کنی، بزرگ شوی، بدانی  و ….
که دوباره برایت تنگ شود زمان و مکان؟!!!

پس کجای دانستن است آرامش؟!!
در جست و جوی آرامشم.

آه!!!
خانۀ دوست کجاست؟؟ آن لامکانی که همه خوشحالند و آرامند و غمی نیست کسی را؟ که همه آرامند، ناآرام.

اما چگونه؟
چگونه با این همه “تر” که به خود آویزان دارم در میان مردم روم؟

چه سخت است این آسان.

میخواهم رها شوم از این همه تلاش و سختی برای “تر” شدن از دیگران. از دیگرانی که شاید گمان میکنند از من برترند.
میخواهم فریاد بزنم که من نمی دانم با افتخار
من کمترینم در اوج

من همه را دوست دارم از دل و جان

ای دوست، بیا
دستت را به من بده.
بالا بیا. ببین چقدر نمیدانیم.
و او هم سرمست شود و آسوده از ندانستن.
و آرام شود.
و خروشان شویم به سوی همه شادان.
دیگران پا بر شانه هایم بگذارند و بالا روند و با هم بالارویم…. ناآرام و سرمست و شاد
شاد شویم از دیدن این همه ندانسته ها ، همه با هم
و بدانیم که اعتباری نیست دانسته هایمان را جز خودمان

آرامش اینجا موج میزند
ناآرامی تمام سلولهایم را فرا گرفته. همه میخواهند کاری بکنند.
همه سرمستند بازی میکنند در این پهنه
همه هستند و کسی نیست جز من.
 من

یک دیدگاه برای “رهایی”

  1. مجتبی جان عقل انسان هیچ جوابی برای این سوالها نداشته و نخواهد داشت
    اصلا ذات منطق طوری نیست که بتونه جواب بده به این سوالها
    ولی فکر می کنم راههایی وجود داره که از جنس فریب عقل نیست و می تونه آرامش به آدم بده…

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.