دانشگاه و خیابان

این روزها هنگام راه رفتن در دانشگاه سعی میکنم که نگاهم به در دیوار نیافتد. این روزها روزهای تبلیغات انتخابات ریاست جمهوری است. این روزها از دانشگاه بیرون نمیروم. به خاطر می آورم روزهایی را که انتظار فرارسیدن این روزها را می کشیدم. انتظار می کشیدم که انتخابات دهم شود و من در دانشگاه باشم. در خیابان و کوچه بودنش را تجربه کرده بودیم هنگام انتخابات نهم و هشتم، اما همه می گفتند دانشگاه چیز دیگری است. می پنداشتم در دانشگاه انسانهایی گرد آمده اند اهل استدلال و اندیشه. انسانهایی نه از جنس باورهای سطحی. انسانهایی از جنس جوگیری و تصمیمات ثانیه ای. انسانهایی که باید آنها را متقاعد کرد نه آنکه آنها را گول زد. انسانهایی که برای صحبت کردن با آنها باید ساعتها مطالعه کنی. انسانهایی که می توانند دلیل کارهایشان را بگویند. انسانهایی که از همان اول موضع روشنی دارند و اگر ندارند روز به روز موضعشان روشنتر و قوی تر میشود. گمان میکردم که دانشگاه آنجاییست که دیگران فکر میکنند تو انسان بزرگی هستی و به راستی هستی. گمان میکردم در دانشگاه میتوانم به دور از دغلهای سیاست زدگان جامعه ساعتی چند با انسانهای گفتگو کنم که باورهایشان منافعشان را می سازد نه حساب بانکیشان. فکر میکردم دانشگاه جایی است که به هر کدام از دانشجویان آن به چشم صد رای نگاه میکنند. به هر دانشجوی آن به چشم یک دستگاه تجزیه و تحلیل نگاه میکنند و به دست آوردن رای یک دانشجو را برابر بدست آوردن چندین رای می دانند. فکر میکردم دانشجویان دانشگاه برای اندیشه هایشان آنقدر دلایل محکم و عقلی دارند که نمی توان به این راحتی افکارشان را متزلزل کرد. گمان میکردم هر روز دانشگاه در فصل انتخابات پر است از میتینگهای سیاسی و بحث و جدل. گمان میکردم در دانشگاه از چندین ماه قبل از انتخابات سیاسیون مجبور میشوند تا به دانشگاه بیایند و رای دانشگاهیان را از آن خود کنند. گمان میکردم مدیران دانشگاه که خود روزی دانشجو بوده اند تمام تلاش خود را میکنند تا به دانشجویان فضایی باری نقد و بررسی نظرات گروههای سیاسی بدهند. فکر میکردم در دانشگاه میتوان از چیزهایی گفت که بیرون از دانشگاه جرات گفتن آنها را نداریم.

من فکر نمیکردم که در دانشگاه هم لازم باشد مانند خیابان پوستر عکسهای فلان کاندیدا را بزنیم. من گمان نمیکردم در دانشگاه از زبان یکی از سردمداران حامی یک کاندیدا بشنوم که بگوید. بچه ها باید برویم تز اقتصادی او را خوب بخوانیم و برای بقیه بگوییم. گمان میکردم این کار را باید قبل از تصمیم گیری برای حمایت انجام می دادیم. من فکر نمیکردم در دانشگاه دانشجویان نتوانند تشخیص دهند فلان نمایندۀ کاندیدا که آمده از طیف مقابل است (یعنی زمانی اصولگرا بوده و الآن دارد از یک اصلاح طلب حمایت میکند) پس نباید از او توقع گفتن حرفهای آتشین داشت. من گمان نمیکردم که در دانشگاه هم لازم باشد موج حمایت ایجاد کنیم. به خود میگفتم دانشجو باشد موج ایجاد کند، نه اینکه موجوی ایجاد کرد و دانشجو را سوار آن کرد. فکر میکردم دانشجو بیشتر از اینها ارزش داشته باشد. فکر نمیکردم قرار باشد دانشجویان سنگ حمایت یک کاندیدا را چنان به سینه بزنند که سینه شان چاک شود. فکر می کردم دانشجویان به دنبال آرمانها هستند و همین آرمان خواهی این نسل است که سیاسیون را مجبور میکند که شفاف و روشن مواضع خودشان را اعلام کنند.

وقتی دیوارهای دانشگاه و عکسهایی که به آن چسبیده اند را که می بینم احساس میکنم دانشجویان را احمق فرض کرده اند. و یا شاید حقیقتا دانشجویان احمق شده اند که با آنان اینگونه رفتار میکنند. شاید دیگر دانشجویان ارزش همان یک رای را برای سیاستمداران دارند که تنها پوستر او را به در و دیوار می زنند. شاید دیگر دانشجویان همان مردم خیابانی اند که باید با یک روبان و با زدن عکس چند شخصیت محبوب سیاسی نظر آنها را به خود جلب کرد، رای آنها را گرفت. شاید بهترین استفاده ای که بتوان از دانشجویان کرد بیرون کردن کارمندان صدا و سیما باشد و ساختن خبری از آن به نفع سیاسیون. جالب آنکه این کار را افتخاری میدانیم برای خودمان. البته نمی خواهم هوشمندانه و جالب بودن این چنین حرکتی را زیر سوال ببرم اما نتیجۀ آنی را ثمره ای جاودانه نمیبینم.

یک دیدگاه برای “دانشگاه و خیابان”

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.