خوابگاه و شب زنده داری

با نزدیک شدن به هفتۀ خوابگاهها بر آن شدم که اندکی بیشتر به خوابگاه بپردازم.

خوابگاه و زندگی خوابگاهی برای هر انسان فصلی تازه در زندگی میباشد. تجارب ، خاطرات و حوادث زندگی خوابگاهی در هیچ برهه ای از زندگی انسان رخ نخواهد داد. نام بردن از همۀ آنها دشوار است اما دوست دارم در این روزنوشت که بهتر است نام آنرا سحرنوشت بگذارم، بخاطرات شب زنده داری در خوابگاه بپردازم، شب زنده داری ، لااقل برای من ، تجربۀ بدیعی بود، سال اول در خوابگاه حکیمیه چه شبها که به بهانه های مختلف بیدار بودیم. شبی با سخن گفتن از این و آن (همون غیبت خودمون) دربارۀ هر چیز که فکرش را بکنی(البته خواهشن فکرای بد نکنین!)، شبی به دیدن فیلم تا صبح طی میشد، شاید دو یا سه فیلم ، البته در خلال فیلمها برنامه های تفریحی دیگری هم بود! ، چه شبها که به رختخواب میرفتیم ولی در تاریکی تا صبح با هم صحبت میکردیم ، یا شاید در همان ظلمات دعوایمان میشد. شبی که تا صبح بیدار بودیم و فیلم میدیدیم و سحرگاه هم در حالیکه دیگر پلکهایمان را به زور باز نگه میداشتیم ، فکر رفتن به سرخه حصار به سرمان میزد و بساط میکردیم و به سرخ حصار میشدیم. هیچ وقت لذت خوردن آن صبحانۀ سرخه حصار ، که همزمان با طلوع آفتاب بود را فراموش نمیکنم. شبی تا صبح را با آواز خواندن و ضبط کردن صدای خود بیدار بودیم و شبی دیگر را با برف بازی و بعد از آن خوردن برف با مربا و آب لیمو. یادم نمیرود که برای پروژۀ C++ سه شبانه روز بیدار بودیم که زود تمام شود و کلکش را بکنیم. یادش بخیر آن شب که تا صبح برای امتحان محاسبات بیدار بودیم ، یا شبهای امتحانی که در نمازخانۀ حکیمیه جای سوزن انداختن نبود.

در این ترم یا ترم قبل چه شبها که تا صبح بیدار بودیم و نیم ساعت قبل از کلاس دکتر جاهد به رختخواب رفتیم. اخرین ماجرای شب زنده داری همین دیشب بود (یعنی همین شبی که دقایقی پیش تمام شد!) تا صبح پای لپ تاپ بشین و از این سایت به آن سایت و مقاله بخوان ، ساعت ۵ هم ناگهانی تصمیم به خوردن کله پاچه بگیر و بزن بیرون.

در برگشت که به داخل خوابگاه ، صداهایی از نمازخانه و اتاق تلوزیون بلوک ۳ بگوشم رسید ، مشکوک شدم که این وقت صبح چه خبر شده، تا به پنجره رسیدم هزار فکر کرده بودم ، نماز ، فوتبال ، شورای صنفی و …. . اما هنوز پرده را کنار نزده بودم که صدای آس آس بلند شد، بله ! اشتباه نکردید! دوستانمان از شب تا صبح در حال پاستور بازی بودند. شاید دیدن همین صحنه بود که من رو به نوشتن این پست واداشت.

خلاصه زندگی خوابگاهی ، یعنی همین! (البته نه فقط همین که بسیار بیشتر از همین) ، شاید گروههایی باشند که هنوز هم هر شب بموقع میخوابند و هر روز بموقع بیدار میشوند ، ولی به جرات میتوانم بگویم که آنان خیلی چیزها را درک نکرده اند.

شب خوش

ساعت ۶ صبح روز دوشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۶ – خوابگاه دانشگاه علم و صنعت ایران – بلوک ۶ – اتاق ۴۱۰

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *