خانۀ پدربزرگ – قسمت اول

image119 از درب چوبی دو لنگی خانه که وارد میشوی، راهروی کوچکی را باید بگذری که سمت چپت درب طویله است و بوی پشکل گوسفندان این منطقه را پر کرده، دیوارها خشت و گلی و ورودی راهرو به اندازۀ نیم متر سقف دارد. جلوتر می آیی و به حیات خانه میرسی. دور تا دور دیوارهای خشت و گلی. حیات خانه شیب دارد. باغچه، وسط حیات است. دور تا دور باغچه سنگ چین است و هر چه جلوتر بروی ارتفاع سنگچین بیشتر و بیشتر میشود. در آخر ارتفاع سنگچین به یک و نیم متر میرسد. هنوز در سایه های باغچه برف است. درخت بزرگی وسط باغچه قد کشیده، اصلا این درخت نماد خانۀ بابابزرگ است. خیلی بزرگ است. قد درخت از خانه هم بلندتر شده. خیلی بلند. تنه اش از من هم چاقتر است. درخت بادام . چند درخت سیب هم کنار بادام در آمده مثل نوچه های یه لات که دور برش میچرخن. روبروی همان طویله کاهدان است. البته درب کاهدانها به باغچه باز میشود. بعضی وقتها گوسفندها هم داخل کاهدان میروند و حالی میکنند. کاهدان دو تا در دارد، دو تا در دولنگی، البته لنگهای کوچیکی دارن. کنار کاهدانها، کنج حیاط، دستشویی ساخته شده. آخر آخر دستشویی هم یک جعبۀ دو متر در یک متر با ارتفاع تریبا ۳۰ سانته که مثل یک خانۀ کوچک، بغلش یه در داره . در حقیقت هم خانه ایست. خانۀ مرغ ها. شبها آنها را به زور داخل خانه میکنند. یعنی خودشان میروند و کافی است تا ننجان درب را روی آنها ببندد. خوب اگر درش را نبندد شب از سرما میمیرند. بماند که خطر روباه و سگ هم هست. از در دستشویی که بیرون بیایی باید کنار باغچه به راه بیافتی. شیب به سمت بالا. هر لحظه ارتفاعت از کف باغچه بیشتر میشود. گاو وسط باغچه است و با آرامی دارد علف میخورد. بالای خانه اتاقها هستند. یک، دو، سه ، چهار اتاق. از سمت چپ، اولی آشپزخانه، دومی نشیمن، سومی اتاق اضافی، چهارمی انباری. اتاقها به هم راه ندارند. البته اتاق نشیمن به اتاق دیگری راه دارد. اتاقها به ترتیب کنار هم هستند. دیوارها کاه گلی. درب آشپزخانه و انباری چوبی، درب نشیمن آهنی و درب اتاق دیگر هم آهنی. عرض دیوارها نزدیک یک متر است. اتاق نشیمن یک پنجره دارد که تنها پنجرۀ خانه است. وارد اتاق نشیمن که میشوی. دیوارها گچی هستند و نم باران کچها را زرد کرده . طاقچه ها توی دیوار تعبیه شده اند. انتهای اتاق دو طاقچه است. که بین دو طاقچه عکس امام خمینی چسبانده شده، نه! منگنه شده. داخل طاقچه ها، ساعت، سبزه، نمک پاش، ناخونگیر، تخم مرغ رنگ کردۀ شب عید، آیینه، چند تا شانه، عینک، کلاه، قرآن، رادیوی بابابزرگ، دستمال کاغذی… . کف خانه فرش پوش است. فرشهای پر رنگ دستباف. فرشهای قرمز، قالیهای کلفتی که همه را ننجان دوخته. بله همان قالی کرمانی. قالی دو گرۀ کرمانی. چراغ نفتی هم که یک سینی بزرگ زیر آن است، مثل همیشه روشن است و کتری روی آن، از لولۀ کتری بخاری بیرون میزند. جای پدربزرگ مشخص است و متکای بابابزرگ هم سر جایش. متکای لوله ای صورتی با گلهای پررنگ و یک رو کش سفید لوله ای. که دو سر متکا از آن بیرون است. تلویزیون سیاه و سفید روی میز ۳۰ سانتی آبی. داخل میز هم آت و آشغالهای زیادی هست. سقف خانه چوبی . چوب چنار، شاید ۱۵ تا چون چنار کنار هم. کلا سقف همه جا چوبی است. شب عید است و پسرها در خانه جمع اند. همه دور تا دور اتاق نشسته اند و پدربزرگ کنار چراغ نفتی است. چایی میریزد و پیپ میکشد. شیشه های در اتاق عرق کرده. هوای بیرون این قدر سرد است که باید بیشترین فشار دستشویی را داشته باشی تا بیرون رفتن منطقی باشد. شبها آب یخ میزند. جلوی آشپزخانه، لبۀ حوض یک بشکه است که با حلبی ساخته اند. پایین آن یک شیر . آب چاه را داخل این بشکه میریزند و برای شست و شو استفاده میکنند.آب اضافی هم میرود داخل باغچه. اما آب خوردن را از چاه بر نمی دارند. آب خوردن، آب چشمه است. تا چشمه، بری و برگردی، نیم ساعتی طول میکشد. پسرها دباله به دست به چشمه میروند و تا میتوانند دباله پر میکنند. چون اگر آب بخواهیم باز هم خودشان باید آب بیاورند. همه دور تا دور اتاق نشسته اند. سفرۀ هفت سین آماده شده . ما هم آماده ایم. سال نو میشود و همه صلوات و دست و روبوسی. تقریبا همه همدیگر را بوس میکنند. میگن باید تخم مرغ عید روی آیینه شروع به چرخیدن بکنه. یا اینکه ماهی تند تند توی آب بچرخه. بابابزرگ سریعا عیدی را وصول میکند. همه شادند. کنار سفره همه فشرده نشسته ایم. اتاق تقریبا سه در چهار است. خوب جا کم می آوریم. باید بعضی ها دو زانو بنشینند. یک شبکه دارد تلویزیون آن هم شبکه یک. والسلام. البته رادیوی بابابزرگ هست، با باطری قلمی، از این کلفتها، کار میکند. همۀ موجها را هم میگیرد. بابابزرگ بعضی وقتها کلاهش را بر میدارد ولی کلا با کلاه است. ننجان ( همون مادربزرگ) همیشه چارقد سفید دارد و یه لباس بلند، گل گلی. به چارقدش هم سوزن قفلی یه چندتایی وصل هست. خوب نیاز میشود حتما. ننجان بلند میشود و به آشپزخانه میرود، عروسها هم دنبال سر ننجان. غذا آماده.

نفت چراغ دارد تمام میشود، پسرها باید از بشکۀ ته باغچه کنار هیزمها نفت بیاروند. راستی کنار بشکه یک تنور هم هست.

وقت خواب. باید از اتاق کناری تشکها را بیاوریم. چراغ نفتی اتاق کناری را هم روشن میکنند. تا عده ای آنجا بخوابند. برای همه جا نیست. همه فشرده کنار هم. برای ما تشکهای کوچک آوردند. خیلی سخت خوابمان میبرد. ولی خوب .. . وای از آن شبی که نصفه شب جیش داشته باشی. باید بیدار شویم بیرون برویم. اول اینکه کلی لباس باید بپوشم. بابا که حتما بیدار میشود و کلاه و اینها میدهد. مامان هم بعضی وقتها بیدار میشود. در را اینقدر محکم میبندند که اگر باز کنی تقریبا همه بیدار میشوند. در که باز شد. مطمئنم که ننجان و بابابزرگ بیدار میشوند ، چون وقتی برگردم ننجان یا بابابزرگ میگویند: “در رو محکم ببند، برٍم(با تشدید روی “ر”)!” آسمان پر از ستاره است. حتی کسی که اسم راه شیری هم به گوشش نخورده باشد اگر به آسمان نگاه کند میگوید اینجا چرا شیر ریخته. لبۀ باغچه وسوسه کننده است. شاید همینجا کار را تمام کنم. تا دستشویی راه زیاد است. ولی خوب بعضی وقتها به دستشویی هم سری میزنم. بالای درب دستشویی یک زنجیر است که در را به چهار چوب قفل میکند. باید در را ببندیم تا حیوانی وارد دستشویی نشود. مرغهای بیچاره هم که آنجا خوابند سردشان میشود. چراغ دستشویی را که روشن کنی صدای ریز مرغها را میشنوی که خیلی ملایم قد قد میکنند. البته شاید دارند خر و پف میکنند. کار که تمام شد در آن سرما شستیم همه جا را. دست آدم یخ میزند. بیرون که می آیی تازه صدای زوزۀ سگها را میشنوی. :میترسم. تا جلوی در اتاق میدوم و وارد اتاق میشوم. اتاق خیلی گرم بود. ننجان آنچه را که باید میگفت گفت.

دوباره خوابیدم.

صبح شده. بابا بزرگ که خیلی وقته بیدار شده. ننجان همه رفته شیر گوسفندها رو دوشیده توی قابلمه آورده توی اتاق. شیر گاو را تا جایی که یادم هست، صبح زود نمیدوشند. بابا دارد صبحانه میخورد. از زیر پتو نگاهی می اندازم. عمو ها هم سر سفره هستند. پنیر محلی، کلا با این پنیرهایی که ما میخوریم متفاوت است، هم از نظر مزه هم از نظر شکل. ننجان خودش پنیر درست میکند. پنیرها را توی بسته های کوچکی که از پوست گوسفند درست کرده اند نگهداری میکنند. به این بسته ها “کلو” میگویند. شیر گوسفند خیلی خوشمزه است. داغ، چرب و سنگین. مثل معجون است. خیارسبز و چایی و عسل و مربا هم که هستند. ولی هیچی شیر گوسفند نمیشه. راستی تخم مرغهای قهوه ای هم هستند. البته معولا باید بین تخم مرغ و شیر یکی را انتخاب میکردیم. آبهای بیرو یخ زده اند. البته نه کاملا. یک لایه روی آبها. دور شیر پایین بشکه را با یک پارچه پیچیده اند که آب داخل پارچه یخ نزند. شستن دست و صورت و دستشویی کار واجبی است که باید با این آب سرد انجام داد. واقعا درد آور است. ولی بعدش که دستت را روی چراغ نفتی میگری چه حالی میدهد. صبح شده، آفتاب هم آمده، هوای سرد و آفتاب گرم. عشق میکنی وقتی زیر آفتاب میشینی. داخل دیوارهای خشت و گلی حیاط هم طاقچه ساخته اند. توی طاقچه ها همه چیز است. توری ماهیگیری، آمپول برای گوسفندها، چوب، بطری خالی، توپ، تلمبۀ سیاه عموها. عموها توپ والیبال را باد کردند، پنچر بود، یک تخم مرغ شکستند و با سرنگ داخل تیوپ توپ ریختند تا سوراخهارا پر کند. مامان صدا میزند که بیا متکاها را جمع کن. تشکها را به اتاق بغلی بردند. جای تشکها روی صندوق است. صندوق هم بار خودش داستانی است. جعبه ای که پایه های یک متری دارد. بغل آن یک درب کوچک دو لنگی دارد که قف هم میشود. داخلش غوغاست. همۀ شیرینی ها و خوردنی ها، مخصوصا کشک ها و همه چیز آنجاست. در هر خانه یکی دو تا از این صندوقها هست.

مثل این که توپ درست شده، صدای دست عموها که به توپ والیبال میخورد می آید سریعا میدوم بیرون و التماس میکنم که من بازی کنم. بعضی وقتها توپ داخل باغچه می افتد، یعنی ما میتوانیم برویم توپ را بیاوریم، باغچه را دور میزنم و از جاییکه ارتفاع کمتری دارد وارد باغچه میشوم. توپ را بر میدارم سریعا پرت میکنم. گفتم، باغچۀ جلوی خانه ارتفاع یک و نیم متری دارد. از قد من بلند تر است. من؟ مجتبی، ۱۱ ساله…. اینجا گوغر، روستای پدری.