بحلول و ابوحنیفه

مادر بزرگم همیشه یک داستان زیبا برایم تعریف میکند. با اینکه تکراری است اما زیبایی بیان او همیشه باعث میشود که من آنرا تا آخر گوش کنم ، داستان از این قرار است:
گویند روزی ابوحنیفه در کلاس درس بود ، به شاگردان میگفت مگر میشود خدا باشد و نتوان او را دید؟ هر چیز که وجود داشته باشد حتما دیدنی است و دگر اینکه میگویند شیطان در آخرت در جهنم است و عذاب میشود نیز خرفی نابجاست ، مگر شیطان جن نیست و جنس جن نیز از آتش نیست ، آتش هم که از آتش تاثیری نمیپذیرد، پس این حرفها بی خود است. بخلول که سوار بر اسب دیوانگی – همانطور که شما بهتر از من میدانید ، بهلول در لباس دیوانگان بود و زمان گردش در شهر مثل بچه ها یک چوب زیر پای خود میگذاشت که نشانۀ اسبش بود و این و طرف و آن طرف میدوید- خود از کنار مجلس درس ابوحنیفه میگذشت ، سخنان ابوحنیفه را شنید ، این بود که گلوخی برداشت و محکم بر سر ابوحنیفه زد و سوار بر اسب خود پا به فرار گذاشت ، مریدان که این صحنه را دیدند ، فورا او را تعقیب کردند و گرفتند و با ابوحنیفه نزد قاضی شهر رفتند . هنگامیکه قاضی از چند و چون ماجرا جویا شد ، ابوحنیفه داد برآورد که این مرد بیخود و بی جهت کلوخی بر سر من زده. بهلول گفت :کجاست؟ جایش را نشانم ده . ابوحنیفه: گفت درد میکند. بهلول گفت: خوب، همان درد را بمن نشان ده ، مگر خودت نبودی که میگفتی که هر آنچیز که وجود دارد حتما دیده میشود ؟!!! در ضمن مگر جنس آدمی از خاک نیست ؟ ابوحنیفه تایید کرد. بهلول گفت: من هم که کلوخی بر سر تو زدم ، مگر خودت نبودی که میگفتی جنس از همجنس تاثیر نمیپذیرد؟!!!
ابوحنیفه که به علم و آگاهی بهلول پی برده بود و دیگر سخنی برای گفتن نداشت ، بلند شد و پشت سر بهلول شروع به دویدن کرد. هنگامی که به او رسید گفت: در این دنیا مرا نصیحتی کن. بهلول گفت: آیا تو آداب سخن گفتن خود را میدانی؟ ابوحنیفه گفت: آری، من به منبر میروم و با حمد و ثنای الهی سخن خود را آغاز میکنم سپس با نگاهی بجمع و بررسی اخلاق آنان سخنی باب میل آنها خواهم گفت. بهلول گفت: نه، تو سخن گفتن خود را هم بلد نیستی و براه خود ادامه داد. ابوحنیفه دوباره خود را به او رساند و تقاضای نصیحتی کرد. بهلول گفت: تو غذا خوردن خود را بلدی ؟ گفت: آری، ابتدا وضود میگیرم، رو به قبله مینشینم، با نام خدا شروع میکنم، لقمه های کوچم برمیدارم، قبل از سیر شدن برمیخیزم و با شکر خدا به پایان میرسانم. بهلول باز گفت: نه، تو را بر غذا خوردن خود نیز آگاهی نیست. ابوحنیفه خود را به او رساند و این عمل تکرار شد. بهلول از خوابیدن ابوحنیفه پرسید و ابوحنیفه گفت: با وضو به رختخواب میرم و رو بقبله میخوابم، چند سورۀ قرآن و آیت الکرسی میخوانم و به خواب میروم. بهلول دوباره همان جواب قبلی را داد و رفت . اینبار ابوحنیفه به او رسید و گفت: من هیچ نمیدانم ، تو بمن بیاموز. بهلول گفت: احسنت، این شد . حال این سه نصیحت را از من داشته باش. هنگام سخن گفتن سخن حق بگو ،هر گونه که میگویی، بگو بالای منبر بگو، پایین منبر بگو، بدون مقدمه بگو . هنگام خوردن لقمۀ حلال بخور ، خوابیده بخور ، بدون وضو بخور ، پشت به قبله بخور. هنگام خوابیدن کینۀ کسی را دل نداشته باش هر گونه که میخواهی بخواب، دمر بخواب، پشت به قبله بخواب و …..
احساس میکنم که این داستان دامنگیر امروز ما نیز شده است، پرداختن به فرعیات و ظواهر ما را از حقیقت مطلب دور کرده است.