ای تاریخ! تو بگو

این یادداشت به مناسبت ۱۶ آذر برای یکی از نشریات نوشتم که به صلاح دید صالحان چاپ نشد
——————–
دست به قلم می­رود و افکار به پرواز در می­آیند در تاریخ پرآشوب، و آنجا که نشانی است از رنگ سرخ و سینۀ دریده به دست ظالمی خونریز، می­نشینند و قطره اشکی می­ریزند و گردی خاک تجربه از قبر تاریخ برای سوغات بر می­گیرند و چند خطی به اشاره بر صفحۀ کاغذ می­نگارند تا سوز دل آرام گیرد که نمیگیرد. و دوباره با دلی اندوهگین به دنبال نشانه­ها می­گردند و می­گریند. از ۱۸ تیر به ۱۶ آذر و از ۱۳۷۸ به ۱۳۳۲، از ایران به آلمان و آلمان به روسیه و روسیه به اروپا. قطره اشکی و بر مزار ابراهیمی ، آب گلابی بر قبر آذر شریعت رضوی و بغضی بر سر قبر دانشجویان کشته شده به دست فاشیسم آلمانی.
عزیزانی که رفتند در اوج بی گناهی، خونهایی که پاک نخواهند شد و تاریخی که فراموش نخواهد کرد نام آنها را. جاودانه شدند در ذهن بشریت به نیکی و دلاوری. به خاطر آورده خواهند شد چونان دلاورانی که برای وطن جانفشانی کرده اند بی مزد و منت. رفتند و نشان دادند چه زشت است خون بیگناهان ریختن. به سوی آرامش دویدند و از ورزش باد دیودنشان، نقاب از چهرۀ ظالمان افتاد. رفتند و آموختند به ما عاقبت ریختن خون دانشجو را. رفتند تا امیدها را در دل ما زنده کنند. رفتند تا اراده ها را مصمم تر کنند. چه رفتنی زیباتر از این رفتن. آن روز که تیر دژخیمان و نظامیان هم وطن، بر سینه سه دانشجوی دانشگاه تهران نشست. آن روز که مملکتداران برای استقبال از بیگانه، خون خودی ریختند، آن روز که فاشیسستهای آلمانی جان از دانشجویان خودشان میستاندند، آیا به امروز اندیشیده بودند که آن دانشجویان قهرمانان ملی­اند و سربازان دیروز وطن در لباس قاتلین جوانان وطن و خائنین به مملکت.
این روزها هم دلمان خون است. بال و پر افکارمان شکسته، پشتمان خم شده از داغ ندا و سهراب و کیانوش که جرمشان ….. . راستی چه بود جرمشان؟ ای تاریخ تو بگو به فرزندانت که چه بود جرمشان و چیست عاقبتشان؟ رفتند و با خونشان کوچه­های سبز ۱۶ آذر و ۱۸ تیر را آبیاری کردند. پر از بیم و امید است ۱۶ آذر، روز نمایش با شکوه استقلال جنبش دانشجویی، آن روز که دانشجو فریاد زد: چو ایران آزاد نباشد، تن من مباد.
اما این همه را تاب و تحمل می آوریم، چون تاریخ رازهای پشت پرده را بر ما آشکار کرده. به ما گفته که عاقبت چون است و خون ریختن را جزا چیست. در گوشمان به آرامی زمزمه کرد: امید در دل زنده دارید، سحر نزدیک است و شب رفتنی است.
بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم.