آزادی

آزادی را دیدم که تنها گام میزد ، به در ها میکوبید و سرپناه میجست. اما هیچکس خواهان شنیدن خواهش هایش نبود. آنگاه فرومایگی را دیدم که با شکوه شلنگ می انداخت و مردمان او را به نام آزادی میشناختند. دین را دیدم که زیر تل نوشتارها پنهان بود و شک جایش را گرفته بود. و آدمی را دیدم که برای پوشاندن بزدلی اش جامه ی بردباری به تن کرده بود و سستی شکیبایی، و ترس را فروتنی مینامید. میهمان ناخوانده را دیدم که بر جایگاه دانایی تکیه زده بود و یاوه میگفت ؛ در حالیکه میهمان داران خاموش بودند. زر را در دستهای اسراف کاران دیدم که ابزار تبه کاری بود، و در دستهای بخل ورزان، که به سود خویش و زیان دیگران کار میکردند. اما در دست های دانا هیچ زری ندیدم.
جبران خلیل جبران