ایران بی سر و ته

کسی برایم داستانی تعریف کرد. گفت: سالها پیش در دانشگاه ما اتفاق جالبی افتاد. با توجه به ارتباطاتی که در دانشگاه داشتم گاهی اوقات اخبار خاصی به من می‌رسید. مثلا بعضی اخبار در مورد روابط نامناسب اساتید با دانشجویان یا مشکلات اخلاقی برخی دانشجویان. اخباری که به سادگی در محیط دانشگه پخش نمی‌شد. در میان این اخبار متوجه شدم که برای یکی از دختران هم دانشکده‌ای ما پرونده‌ای تشکیل شده است. پرونده‌ای که هم بوی سیاسی داشت و هم اخلاقی. اوایل کار بسیار تعجب کردم چون به هیچ وجه حدس هیچگونه فعالیت سیاسی‌ای در مورد این فرد نداشتم و همچنین کاملا بعید می‌دانستم که بحث اخلاقی در میان باشد. خدا رو شکر این موضوع به خوبی و بدون سر و صدا فیصله پیدا کرد،‌ اما همیشه مانند یک علامت سوال در ذهن باقی مانده بود که به چه علت چنین اتفاقی افتاد. بعد از یک سال در جمعی نشسته‌بودیم که یکی از دوستان ماجرایی را مطرح کرد که کلید قفل سوال من بود. او گفت که یکی از دانشجویان شاید بسیجی، چند سال پیش می‌خواسته با یکی از دختران دانشگاه دوستی برقرار کند از همان دوستی‌هایی که در دانشگاه رواج داشته و شاید نهایتا هم به ازدواج ختم می‌شوند اما پس از چند بار مصاحبت آن دختر دست رد به سینه این پسر زده. پسر که ازین موضوع آزرده بوده سال بعد در جریان اتفاقاتی که دردانشگاه افتاده بوده نام این دختر را هم در کنار دیگران گذاشته. به همین سادگی. یک پرونده بعلت یک سرخوردگی عشقی. پرونده‌آی ه شاید می‌توانسته بعدها به آبروریزی برای آن دختر منجر شود. آن دختر امروز همسر یکی از افراد دولتی مملکت است که گاهی در تلوزیون هم دیده می‌شود.

***

بعضی دوستان دور و نزدیک من سابقه فعالیت در بسیج‌های محله و غیره را دارند که گاهی اوقات حس خاطره گفتنشان گل می‌کند و داستانهایی نقل می‌کنند. بخش عجیب داستان‌های این افراد برای من بر می‌گردد به اینکه یک جوان که چه عرض کنم، نوجوان، به سادگی در سطح خیابان با استفاده امکانات و اختیاراتی که به صورت رسمی و غیررسمی در اختیارش قرار گرفته به راحتی تلاش به اجرای قانون می‌کند. آن هم در موارد اخلاقی که به صورت غریزی آدم درک می‌کند وظیفه ریش سفیدهاست. این خاطرات جایی آنقدر شور می‌شود که حتی خودشان یادآور می‌شوند که بالادستی‌هایشان آنها را به خاطر این رفتارها گاهی توبیخ می‌کرده‌اند. حتی جالب اینکه گاهی شنیده‌ام که اقدام به بازداشت افراد می‌کرده‌اند.

***

این داستان‌ها را کنار هم می‌گذارم و به داستان مائده فکر می‌کنم. امروز که همه نهادهای رسمی زیر بار این بازداشت و اعتراف نمی‌روند، فکر نمی‌کنید شاید دست گروهی خودسربا نقشه‌ای کودکانه و با نگاهی غیرحرفه‌ای به مدیریت کشور و افکار عمومی در میان باشد؟!