سخنی در شب قدر

پس از مدت مدیدی که سر ساعت عادی به خواب شب گرفتار می‌شدم امشب به صورت خواسته یا ناخواسته شب زنده‌داری پیشه کردم که مصادف بود با شب قدر و همین هم برای من جذابیت خاص خودش را داشت. درست است که وابستگی‌های مذهبی از نوع وظیفه دیگر مانند گذشته در رفتارهای من دیده نمی‌شود اما باورهای دینی بخشی از زیرساختهای ذهنی من است و این همزمانی آرامشی به من می‌دهد. قبل از نوشتن سخنانی که نمی‌دانم به کجا خواهد کشید بگویم که فاصله گرفتن از امر دینی به عنوان وظیفه و اجبار که بخشی از فضای فرهنگی خانوادگی و جامعه بود باعث شده که امروز به امور دینی و قدسی نگاهی واقع‌بینانه داشته‌باشم و بتوانم آن‌ها بدون مسائل خرافی و اجبارهای بیرونی نگاه کنم و زیبایی عمیق‌تری که در امور شخصی دین وجود دارد را درک کنم و از سمتی حسرت بخورم که دین به دست چه کسانی برای ترویج افتاده و متاسفانه این عاقبت محتوم همه ایدئولوژی‌هاییست که به دست صاحبات قدرت افتاده‌اند و از سویی گسترش علم، آن هم علم تجربی باعث شده که امکان زندگی در ساحت قدسی به کلی از زندگی انسانی رخت بر بندد و امروز تنها می‌توانیم با خواندن روایت‌های درست و نادرست از گذشته حسرت زندگی معنوی آنها را بخوریم و افسوس بخوریم به حال بشر امروز که باید در حیرانی و سرگشتگی عمر سپری کند و خوب می‌دانیم که زندگی در ساحت قدسی نیازمند ساختارهای اجتماعی‌ای هست که دیگر امروز از بین رفته‌اند، نه در ایران بلکه در همه دنیا به علت گستره دانش تجربی و سایه افکندن آن به همه بخش‌های زندگی آدمی .

از طرفی ورود تکنولوژی بدون دانش به زندگی انسان ایرانی باعث شده که کاملا مصرف‌گرا شویم و حتی نتوانیم در شوق تولید همراه با جهان قدم برداریم. خلاقیت‌ از بین رفته و مصرف جای تولید را گرفته.

امروز با گذشت سی و یک سال از زندگی به خوبی درک می‌کنم که من بسی بیش‌تر از سی و یک سال زندگی کرده‌ام. آنچه به واسطه وراثت به ارث برده‌ام مربوط به چندین نسل قبل است و آنچه جامعه به من آموخته هم مربوط به نسلهای بسیار بسیار گذشته تا کنون پس چگونه می‌توانم خودم را تنها منحصر به همین سی و یک سال بدانم و از طرفی آنچه امروز دارم می‌کارم را نسلهای دیگر درو خواهند کرد، نسلهایی که پس از رخت بر بستن من از این جهان خاکی خواهند آمد همانطور که نمونه مستقیم آن  کودک من که روزانه تحت تعلیم رفتارهای خواسته و ناخواسته‌ایست که از من سر می‌زند و همینطور افراد دیگری که در خانه و خانواده و محل کار و خیابان در معرض برخورد با من یا با کسانی هستند که با من برخورد داشته اند. یاد روزی افتادم که در محل کار به این علت که یکی از کارمندان کار خودش را بخوبی انجام نداده بود او را از دفتر بیرون کردم و خودم با عصبانیت به خانه آمدم. خود خراب بودم و نزدیک غروب بود که او هم به من زنگ زد و صحبتی تلفنی کردیم و فهمیدم او هم ناراحت و نگران بوده . نمی‌دانم آن روز با چه حالی به خانه رفته و یا با پسرش چطور رفتار کرده. پس نه تنها در طول زمان عمری بیش از ۳۱ دارم که در عرض زمان و مکان هم عمری بیش.

این اهمیت تاریخی و جغرافیایی هر کدام از ما انسانها مرا بیش از پیش نگران می‌کند. نگران به معنای واقعی. امروز اینکه می‌بینم کودکی در کنار خیابان خوابیده ، آلوده، بی کس، با نگاهی پر از حسرت و تنهایی مرا تا عمق غصه و مقصر بودن میبرد. اینکه آب زیادی برای دوش گرفتن مصرف می‌کنم، اینکه عده‌ای حکم به ناحق می‌دهند، اینکه پلاستیک مصرف می‌کنیم و تعداد پلاستیک‌های توی دریا بیشتر از ماهی‌ها شده، باز هم بگویم. خودم را در همه این گناهان بشریت مقصر می‌دانم و در این شب قدر از خدا چه بخواهم ؟ اگر امشب بخواهم که گناه من را ببخشد باید دعا کنم که گناه همه بشریت را ببخشد اما چرا؟ اگر ببخشد دست از آنچه تا امروز کرده‌ایم بر می‌داریم.

بخشش زمانی شروع می‌شود که برای جبران همه گناهانی کرده‌ایم، کاری کنیم. تجربه کار کردن به من نشان می‌دهد که آدمها چند دسته‌اند: دسته اول در حال اشتباهند و نمی‌دانند که چه اشتباهاتی می‌کنند و همیشه برآنند که دیگران اشتباه کرده‌اند. دسته‌ای دیگر به اشتباه خودشان واقفند و اما براینند که کاری از دستشان بر نمی‌آید ( شاید هم حق با آنها باشد) اما دسته‌ای هستند که اشتباه می‌کنند اما نا امید نمی‌شوند، همیشه در حال تجربه‌ کارهای جدیدند،‌ همیشه امیدوارند. این دسته سوم همیشه بیشتر از دیگران درگیر پاسخگویی هستند و البته بیشتر از دیگران مفید جلوه می‌کنند. فکر می‌کنم که پیش خدا هم کسانی آبرودارترند که امشب با امید نشسته‌اند و برنامه‌ سال آینده خودشان را نوشته‌اند و می‌گویند خدایا امضا کن. می‌خواهم برای جبران همه گناهان بشریت این کارها را در سال آینده بکنم و من اگر خدا بودم نگاه نکرده امضا می‌کردم.

 اى باغ خوش خندان بی تو دو جهان زندان
آنى تو و صد چندان زنهار مخسب امشب