تناقض‌ها ما را به کجا می‌برند.

پرده اول:

چند همکار کارمند در اتاق جلسه‌ای نشسته‌اند و از هر دری سخن می‌رود. کارمندی تعریف می‌کرد یک روز یکی از پیمانکاران شرکت به او پیامی فرستاده و از اون تقاضای شماره حسابی کرده تا از خجالت زحمات ایشان بدر آید. به زبان خودمان یعنی خواسته بود رشوه‌ای بدهد تا بعدها هم کارش بهتر راه بیافتد. این کارمند هم پاسخ دندان‌شکنی داده بود و داشت در جمع دوستان از کثیف بودن این کار سخن می‌گفت و هر کس هم نظری می‌داد و تجربه‌ای شخصی را بیان می‌کرد و همه می‌گفتند که چه بد شده است جامعه و ….

پرده دوم:

صحبت در جمع همچنان ادامه دارد و حرف‌های قبلی در مورد پیمانکار رشوه‌ دهنده به پایان رسیده و سخن پس از چرخش‌های فراوان به  تعریف از خاطرات تجربه‌های کارهای گذشته رسیده‌ بود. همان دوستی که چند روز پیش پیشنهاد رشوه‌ای را رد کرده بود و با شور و هیجان در میان جمع در مورد این موضوع صحبت می‌کرد،‌ عنان سخن را به دست گرفته‌ بود. از افتخارات دیگرشان در مورد به اتمام رساندن پروژه‌ها می‌گفتند و در میان راه‌های اصلی موفقیت در پروژه خاطره‌ای از باج دادن‌های مکرر خودش و مدیران سازمانش به ارگان‌های مختلف می‌گفت. باجهایی که برای رسیدن به مطالبات شرکتی بودند. این باج دادن‌ها در نظر جمع کاری جذاب و زیرکانه بود و هم عملی قابل تمجید چون باعث شده که کار به سرانجام برسد.

 

 

باد ما را خواهد برد