بی چاره

روزمرگی
روزمرگی

من تجربه کار کردن در سیستم دولتی را نداشته‌ام اما در سیستم‌های خصوصی بزرگ که به شکلی خصولتی شده‌اند فعالیت کرده‌ام. فضای واقعا غریبی است. تصمیم گیری با وجود قوانین عجیب و دست و پاگیر، فرهنگ غریب کارمندیِ، ارتباطات غیر شفاف و غیر مطمئن میان مدیران مختلف در واحدهای مختلف، مدیران غیر تخصصی، غیر حرفه‌ای، سفارش شده، آقازاده، تنبل، غیر خلاق و همه و همه عرصه را بر انسان تنگ می‌کند. در اوایل به سرعت تمامی اشتیاق و انگیزه شما برای کار کشته می‌شود و در مرحله بعد وارد افسردگی می‌شوید. وقتی که متوجه شدید بدون اینکه کار خاصی انجام بدهید به شما حقوق می‌دهند و بدون اینکه خروجی خاصی داشته باشید می‌توانی به زندگی ادامه دهید وارد زندگی انگلی و روزمرگی می‌شوید. کم کم افسردگی‌تان را دیگر نمی‌بینید و تازه وارد فضای غیر رسمی کار شده و روابط اصلی را می‌شناسید. تازه اینجای کار است که پی می‌برید به اصل ماهیت و فلسفه وجودی برخی افراد و شرکتها و سمتها و پروژه‌ها و … . اینجاست که موعد تصمیم گیری شما میرسد. در این نقطه می‌توانید ماهیت فعال خود را در برابر ماهیت منفعل خود پیدا کنید چون در پس تعاریف واضح فعالیت سازمان خود پی به ماهیت اصلی و خلاق مجموعه برده‌اید. امروز است که باید تصمیم بگیرید که چشم بگشایی و پای در سیستم غیر اخلاقی حاکم بگذاری  و شما هم تبر به دست بگیری گوشه‌ای را زخم بزنید یا اینکه چشم ببندی به زندگی روزمره خود ادامه دهید و غصه بخورید.

شاید بگویی که تو می‌توانی یک انقلابی باشی و پرچم اصلاح به دست بگیری و به شما می‌گویم که امید چیز خوبی بود که ما دیگه نداریم.

 

این است بی چارگی

تنها در میان جمع

احساس می‌کنم که ذهنم پر است از حرفهایی که باید بنویسمشان و می‌دانم وقتی شروع به نوشتن  کنم  متوجه می‌شوم که چه کم بودند این همه. اما چاره جز نوشتن نیست.

در نقطه‌ای از جغرافیا، میان فرهنگ مردمان و تحت حاکمیت حکومت‌هایی زندگی می‌کنیم که هر چه جست و جو می‌کنم جز ناامیدی نمی‌بینم. کشوری که منابعش را پیش خور کرده و تمدنی که در آن هیچ اثری از خرد نیست و مردمانی که جز به خود نمی‌اندیشند و حاکمانی که هنوز عاشق بازی‌های کودکانه هستند.

تنها که می‌نشینم خوب می‌دانم کاری از دستانم بر نمی‌آید مگر اینکه یاران موافقی داشته‌باشم و در میان جمع که می‌روم کمتر صدای آشنایی به گوش می‌رسد تا بتوان حداقل فصل مشترکی پیدا کرد. عده‌ای تنگنای فقر کمرشان را چنان خم کرده که نمی‌توانند سری بالا بگیرند و اندکی فکر کنند، چه برسد به اینکه حرکتی  کنند. دیگرانی که لقمه‌ای به چنگ می‌آورند، نگران آینده‌ای هستند که مبادا انتظارشان را بکشد. به هر چه می‌رسند چنگ می‌زنند مگر منفعتی به دست آورند برای خود و عزیزانشان. عده‌ای در این اندیشه‌اند که کجای دیگر دنیا جایی برای آنها هست و عده‌ای چنان مشغول چپاول و انباشتن منابع و سرمایه‌ها هستند که لحظه‌ای فرصت نمی‌کنند از خود بپرسند چرا. فقط دارند می‌دوند و هر لحظه دورتر و دورتر می‌شوند.

جامعه‌ای چند پاره به وجود ‌آورده‌ایم که هر روز دارد فاصله‌های میان آدم‌ها بیشتر می‌شود. آدم‌هایش یا با هم حرف نمی‌زنند یا اگر بزنند دعوا  می‌کنند و خون به پا می‌شود.

چه شد که اینگونه شدیم؟! آنچه می‌نویسم نه بر مبنای تحقیقات تجربی است و نه تئوری برآمده از مطالعات و تفکرات فردی بلکه تنها حس و حال این روزهای خودم است. وقتی به پدرانمان نگاه می‌کنم، افرادی سخت کوش می‌بینم. مردانی که در جوانی‌شان با کمترین امکانات روزهای سختی را پشت سر گذاشتند و تلاش کردند. عده‌ای جنگیدند و عده‌ای مرگ دوستان و عزیزانشان را دیدند و بنای حکومتی را ساختند که امروز هیچ‌کدامشان از کرده خود راضی نیستند. مردان غم دیده‌ای را می‌بینم که از آنچه برای دیگران کردند پشیمانند. از حرکت برای جامعه پشیمانند. شاید به زبان نیاورند اما می‌توان دید که پس از آن چگونه در لاک خود فرو رفتند و تنها به خود و عزیزانشان فکر کردند. می‌شود که دید که چگونه غم دیگران خوردن برایشان بی معنی شد و ما نسلی بودیم که این پدران پرورش دادند.

ما دیدیم که پدرانمان برای اینکه نانی به خانی بیاورند چقدر زحمت می‌کشند، دیدیم که حاضرند چه کارهایی بکنند،چه رنجهایی بکشند در سرما و گرما و همچنین دیدیم که  چه دروغ‌هایی بگویند، چه باجهایی بدهند، چه رشوه‌هایی بگیرند، چه حق‌ها که پایمال کنند و اینقدر در این زندگی غرق شده ‌بودند که دیگر غم همسایه یادشان رفت. دیگر وقت نکردند فکر کنند اگر همسایه شما گرسنه بخوابد و فقر دامن جامعه را بگیرد، آتشش دامن خانواده زیبای تو را هم خواهد گرفت. و ما کودکانی بودیم که می دیدیم پدرانمان به حاکمانشان که باید نماد دفاع از حقوق مردم باشند فحش ناموس می‌دهند.

به مدرسه رفتیم و دیدیم که معلم به ما چون پدرمان حاکم فلان روستا بود، تقلب می‌رساند و پسر آن معلم کنار ما داشت امتحان می‌داد و از پدرش معلمی می‌آموخت و بزرگتر شدیم و دیدیم که چه با آرامش وقتی که می‌خواستیم به گزینش برویم بابا از توی وسایل یک چفیه آورد انداخت به گردنمان و گفت برو به پناه خدا.

و امروز ماییم. پدران آینده. به کودکان خردسالمان نگاه می‌کنیم و باید مراقب باشیم به شبکه‌های ایران نگاه نکند، اسباب بازی ایرانی نخرد، شکلات خارجی بخورند. از همین الان به زبان انگلیسی فکر کنم. در کوچه با بچه‌های ایرانی نپرد. غصه‌ گرفته‌ام که او را به مدرسه ایرانی اگر بفرستم که نتیجه‌اش خودم هستم در حسرت کودکی‌ام. دانشگاه اگر برود که هیچ نمی‌آموزد. مریض اگر شود نکند دکترها به کشتنش بدهند و داروهای ایرانی را که نگو. شب که می‌خوابم با همسرم سریال خارجی نگاه می‌کنم. سینمای خارجی می‌بینم. رمان آنوری می‌خوانم. هیچ چیز برای ما مردان امروز نمانده. مردان همیشه به دنبال سرمایه‌های یک شبه. مردان همه کاره. هر کاری که پول بیشتر داشته باشد. دزدی که ساده است آدم کشی هم شاید برایمان خیلی معنا نداشته باشد. برای آدم کشی لازم نیست با یک اسنایپر از بالای خانه مغز کسی را هدف بگیری، کافیست شیرخشک فاسد از کشور همسایه وارد کنی. وام میگیریم و ماشین  جدید می‌خریم اما بچه همسایه در حسرت یک کتاب است.

اگر به اهر کدام بگوید که اگر پول هنگفتی به شما بدهیم چه می‌کنید آنکه از همه چشم اندازش بیشتر است برنامه مهاجرت می‌چیند و باقی خانه و ماشین میخرند و نهایتا سرمایه را جایی می‌گذارند که خودشان راحت بتوانند بخوابند .

از وقتی که پدران دردمند و رنج کشیده ما چشمانشان را بر خیلی چیزها بستند، بچه‌هایشان هم کور شدند و بی حس. مردانی که مزه نان و پنیر و سبزی هنوز یادشان رفته. مردانی که غصه دیگران را خوردن برایشان مثل زبان چینی است که که از شنیدنش به خنده می‌افتند و برای شادی دلشان گاهی اوقات برای مردم رفته زیر آوار پوشک می‌فرستند. مردانی که نمی‌دانن زیبا کردن دنیا برای دیگران چه لذتی دارد.

 

تناقض‌ها ما را به کجا می‌برند.

پرده اول:

چند همکار کارمند در اتاق جلسه‌ای نشسته‌اند و از هر دری سخن می‌رود. کارمندی تعریف می‌کرد یک روز یکی از پیمانکاران شرکت به او پیامی فرستاده و از اون تقاضای شماره حسابی کرده تا از خجالت زحمات ایشان بدر آید. به زبان خودمان یعنی خواسته بود رشوه‌ای بدهد تا بعدها هم کارش بهتر راه بیافتد. این کارمند هم پاسخ دندان‌شکنی داده بود و داشت در جمع دوستان از کثیف بودن این کار سخن می‌گفت و هر کس هم نظری می‌داد و تجربه‌ای شخصی را بیان می‌کرد و همه می‌گفتند که چه بد شده است جامعه و ….

پرده دوم:

صحبت در جمع همچنان ادامه دارد و حرف‌های قبلی در مورد پیمانکار رشوه‌ دهنده به پایان رسیده و سخن پس از چرخش‌های فراوان به  تعریف از خاطرات تجربه‌های کارهای گذشته رسیده‌ بود. همان دوستی که چند روز پیش پیشنهاد رشوه‌ای را رد کرده بود و با شور و هیجان در میان جمع در مورد این موضوع صحبت می‌کرد،‌ عنان سخن را به دست گرفته‌ بود. از افتخارات دیگرشان در مورد به اتمام رساندن پروژه‌ها می‌گفتند و در میان راه‌های اصلی موفقیت در پروژه خاطره‌ای از باج دادن‌های مکرر خودش و مدیران سازمانش به ارگان‌های مختلف می‌گفت. باجهایی که برای رسیدن به مطالبات شرکتی بودند. این باج دادن‌ها در نظر جمع کاری جذاب و زیرکانه بود و هم عملی قابل تمجید چون باعث شده که کار به سرانجام برسد.

 

 

باد ما را خواهد برد