سرمایه و سرمایه دار

یکی از مفاهیمی که از کودکی به ما آموزش داده می‌شود مفهموم سرمایه است. آنچه در کودکی و جامعه ‌می‌آموزیم تنها یک وجه از سرمایه و آنهم سرمایه مالی است. یکی از مواردی که در آدمی احساس امنیت ایجاد می‌کند میزان سرمایه‌ایست که یک نفر در اختیار دارد و کاهش یا افزایش این سرمایه باعث تزلزل در احساس امنیت فرد می‌شود.

چند روز پیش در خلال یکی از کارهایی که انجام می‌دادیم با آدم‌های جالبی مواجه شدیم. آدم‌هایی که زندگی‌ای سراسر تنش و اضطراب داشتند و علت اصلی آن هم نوع کارشان بود که به نوعی کارچاق کن بودند. بابت سرعت دهی به برخی امور، وجهی را دریافت می‌کردند که خیلی قانونی نبود :). وقتی به زندگی این افراد نگاه کردم و با خودم مقایسه کردم، حس کردم که هیچگاه علاقه‌مند نیستم که کاری شبیه آنها داشته باشم. وقتی به علت انتخاب این شغل توسط این افراد فکر کردم متوجه شدم که شاید چاره‌ای نداشته باشند و دلیل اصلی آن به سرمایه ‌‌در اختیار این افراد بر می‌گردد.

با نگاهی به مفهوم سرمایه می‌توان گفت که اگر فعالیت‌های روزانه‌مان را بعنوان یک کارخانه نگاه کنیم. ورودی این کارخانه سرمایه است و خروجی آن هم سرمایه . که می‌تواند به جمع سرمایه‌های ما بیافزاید یا از آن بکاهد. از نگاه من سرمایه را می‌توان به چند بخش تقسیم کرد: ۱. سلامتی ( سرمایه‌های جسمانی و روانی) ۲.دانش و مهارت ۳. ارتباطات ( مقبولیت اجتماعی) ۴. پول. اگر ما به سرمایه با این دسته‌بندیها نگاه کنیم متوجه می‌شویم که سهل الوصول‌ترین سرمایه از نگاه من پول است که متاسفانه ضریب تبدیل شدن آن به دیگر سرمایه‌ها بسیار مشکل است. مثلا شما به راحتی نمی‌توانید پول را به سلامتی تبدیل کنید اما برعکس این موضوع کاملا صادق است.

حال وقتی برگردیم به موضوع این دوستان کارچاق‌کن متوجه می‌شویم که این نوع افراد با توجه به سرمایه‌های در اختیارشان شاید چاره‌ای جر انتخاب این شغل پراسترس و البته با بازدهی بالای مالی نداشته باشند. حالا همین شغل را مقایسه کنید با یک فرد علمی که از سرمایه دانش خود استفاده می‌کند. مسلما این فرد به لحاظ سلامتی در نقطه بسیار مساعدتری از یک کارچاق‌کن قرار دارد. اگر برگردیم به موضوع اول یعنی باور غالب در مورد سرمایه که همان پول است متوجه می‌شویم که همین فرد علمی احتمالا از وضعیت زندگی خود ناراضی باشد چون خود را یک فرد صاحب سرمایه نمی‌داند.

بنظرم بهتر است دیدگاه خود را در مورد سرمایه و سرمایه‌داری اصلاح کنیم و این اصلاحات را در عمل به اجرا در بیاوریم تا کودکان ما نیز این باورها را بیاموزند.

ببخشید اگر شاید متن کمی گنگ باشد.

چه کنیم. بضاعت ما همین است.

جالب اینکه داشتم برای این پست دنبال یک عکس مناسب می‌گشتم و در گوگل سرچ کردم سرمایه. تمامی تصاویری که با جست و جوی این واژه به دست می‌دهد عکسهایی با مضمون پول و سکه است. و این همان باور عمومی است.

سخنی در شب قدر

پس از مدت مدیدی که سر ساعت عادی به خواب شب گرفتار می‌شدم امشب به صورت خواسته یا ناخواسته شب زنده‌داری پیشه کردم که مصادف بود با شب قدر و همین هم برای من جذابیت خاص خودش را داشت. درست است که وابستگی‌های مذهبی از نوع وظیفه دیگر مانند گذشته در رفتارهای من دیده نمی‌شود اما باورهای دینی بخشی از زیرساختهای ذهنی من است و این همزمانی آرامشی به من می‌دهد. قبل از نوشتن سخنانی که نمی‌دانم به کجا خواهد کشید بگویم که فاصله گرفتن از امر دینی به عنوان وظیفه و اجبار که بخشی از فضای فرهنگی خانوادگی و جامعه بود باعث شده که امروز به امور دینی و قدسی نگاهی واقع‌بینانه داشته‌باشم و بتوانم آن‌ها بدون مسائل خرافی و اجبارهای بیرونی نگاه کنم و زیبایی عمیق‌تری که در امور شخصی دین وجود دارد را درک کنم و از سمتی حسرت بخورم که دین به دست چه کسانی برای ترویج افتاده و متاسفانه این عاقبت محتوم همه ایدئولوژی‌هاییست که به دست صاحبات قدرت افتاده‌اند و از سویی گسترش علم، آن هم علم تجربی باعث شده که امکان زندگی در ساحت قدسی به کلی از زندگی انسانی رخت بر بندد و امروز تنها می‌توانیم با خواندن روایت‌های درست و نادرست از گذشته حسرت زندگی معنوی آنها را بخوریم و افسوس بخوریم به حال بشر امروز که باید در حیرانی و سرگشتگی عمر سپری کند و خوب می‌دانیم که زندگی در ساحت قدسی نیازمند ساختارهای اجتماعی‌ای هست که دیگر امروز از بین رفته‌اند، نه در ایران بلکه در همه دنیا به علت گستره دانش تجربی و سایه افکندن آن به همه بخش‌های زندگی آدمی .

از طرفی ورود تکنولوژی بدون دانش به زندگی انسان ایرانی باعث شده که کاملا مصرف‌گرا شویم و حتی نتوانیم در شوق تولید همراه با جهان قدم برداریم. خلاقیت‌ از بین رفته و مصرف جای تولید را گرفته.

امروز با گذشت سی و یک سال از زندگی به خوبی درک می‌کنم که من بسی بیش‌تر از سی و یک سال زندگی کرده‌ام. آنچه به واسطه وراثت به ارث برده‌ام مربوط به چندین نسل قبل است و آنچه جامعه به من آموخته هم مربوط به نسلهای بسیار بسیار گذشته تا کنون پس چگونه می‌توانم خودم را تنها منحصر به همین سی و یک سال بدانم و از طرفی آنچه امروز دارم می‌کارم را نسلهای دیگر درو خواهند کرد، نسلهایی که پس از رخت بر بستن من از این جهان خاکی خواهند آمد همانطور که نمونه مستقیم آن  کودک من که روزانه تحت تعلیم رفتارهای خواسته و ناخواسته‌ایست که از من سر می‌زند و همینطور افراد دیگری که در خانه و خانواده و محل کار و خیابان در معرض برخورد با من یا با کسانی هستند که با من برخورد داشته اند. یاد روزی افتادم که در محل کار به این علت که یکی از کارمندان کار خودش را بخوبی انجام نداده بود او را از دفتر بیرون کردم و خودم با عصبانیت به خانه آمدم. خود خراب بودم و نزدیک غروب بود که او هم به من زنگ زد و صحبتی تلفنی کردیم و فهمیدم او هم ناراحت و نگران بوده . نمی‌دانم آن روز با چه حالی به خانه رفته و یا با پسرش چطور رفتار کرده. پس نه تنها در طول زمان عمری بیش از ۳۱ دارم که در عرض زمان و مکان هم عمری بیش.

این اهمیت تاریخی و جغرافیایی هر کدام از ما انسانها مرا بیش از پیش نگران می‌کند. نگران به معنای واقعی. امروز اینکه می‌بینم کودکی در کنار خیابان خوابیده ، آلوده، بی کس، با نگاهی پر از حسرت و تنهایی مرا تا عمق غصه و مقصر بودن میبرد. اینکه آب زیادی برای دوش گرفتن مصرف می‌کنم، اینکه عده‌ای حکم به ناحق می‌دهند، اینکه پلاستیک مصرف می‌کنیم و تعداد پلاستیک‌های توی دریا بیشتر از ماهی‌ها شده، باز هم بگویم. خودم را در همه این گناهان بشریت مقصر می‌دانم و در این شب قدر از خدا چه بخواهم ؟ اگر امشب بخواهم که گناه من را ببخشد باید دعا کنم که گناه همه بشریت را ببخشد اما چرا؟ اگر ببخشد دست از آنچه تا امروز کرده‌ایم بر می‌داریم.

بخشش زمانی شروع می‌شود که برای جبران همه گناهانی کرده‌ایم، کاری کنیم. تجربه کار کردن به من نشان می‌دهد که آدمها چند دسته‌اند: دسته اول در حال اشتباهند و نمی‌دانند که چه اشتباهاتی می‌کنند و همیشه برآنند که دیگران اشتباه کرده‌اند. دسته‌ای دیگر به اشتباه خودشان واقفند و اما براینند که کاری از دستشان بر نمی‌آید ( شاید هم حق با آنها باشد) اما دسته‌ای هستند که اشتباه می‌کنند اما نا امید نمی‌شوند، همیشه در حال تجربه‌ کارهای جدیدند،‌ همیشه امیدوارند. این دسته سوم همیشه بیشتر از دیگران درگیر پاسخگویی هستند و البته بیشتر از دیگران مفید جلوه می‌کنند. فکر می‌کنم که پیش خدا هم کسانی آبرودارترند که امشب با امید نشسته‌اند و برنامه‌ سال آینده خودشان را نوشته‌اند و می‌گویند خدایا امضا کن. می‌خواهم برای جبران همه گناهان بشریت این کارها را در سال آینده بکنم و من اگر خدا بودم نگاه نکرده امضا می‌کردم.

 اى باغ خوش خندان بی تو دو جهان زندان
آنى تو و صد چندان زنهار مخسب امشب

زخم زندگی

چند صباحیست که مقداری پول بصورت نقد در حساب بانکی من راکد مانده و نمی‌دانم که باید با آن چه کنم. هر روز که نه ولی شاید یک روز در میان نقشه‌هایی غالبا تکراری برای آن می‌کشم و این نقشه کشیدن‌ها زمانی شدیدتر شد که اوضاع نابسامان اقتصادی باعث شده که هر روز ارزش آن کاسته شود و حالا غصه بی‌هدفی همراه شده با حسرت زمان از دست رفته و مال بر باد رفته و قص علی هدا.


***چند روز پیش میان حرفهای بی حاصل و باری به هر جهت روزانه ناگهان دوستی به من گفت که فلان پول را باید بزنیم به زخم‌های زندگی. زخم‌های زندگی! او این کلمه را از روی عادت گفته بود اما این کلمه این بار اثری متفاوت در ذهن من داشت و منشا این سوال شد که زخم زندگی من چیست؟ بعد با خودم گفتم که زخم زندگی او چیست؟ اولین چیزی که از زخم زندگی او به ذهنم رسید بدهی‌ای بود که با ثبت نام ماشینی در آینده برای خودش ایجاد کرده. به خودم لرزیدم.


***امروز صبح که با ماشین به محل کار می‌رفتم پسر بچه‌ی شاید ۶ یا ۷ ساله‌ای پشت چراغ کنار پنجره ماشین سمت شاگرد ایستاد. موهایش را ماشین کرده بود. چهره‌اش سیاه سوخته و کاملا کثبف بود. نگاهی با شک و تردید به من کرد و گفت مسقتیم. پنجره را دادم پایین گفتم چی؟ گفت مستقیم. الغدیر. با خودم فکر کردم که سنش کم است. آسیبی به من نمی‌زند. گفتم سوار شو. دکمه باز شدن قفل‌ها را زدم اما دستگیره را کشیده بود و در باز نشد. چند بار این اتفاق افتاد. نتوانست در را باز کند. چراغ سبز شد و ما همچنان در تلاش بودیم. نگاه کردم دیدم ماشینی پشت سرمان است و ایستاده. گفتم دستگیره را رها کن. عقب رفت. بعد دوباره دکمه را زدم و در باز شد و توانست سوار شود. ماشین پشت سر حتی یک بوق هم نزد و به گمانم داشت نگاه می‌کرد که ما چه می‌کنیم. راه افتادیم. شلوار خانگی داشت. دستهایش سیاه بود. دمپایی سبز بر پا. روی پاهایش کثیفی موج می‌زد. وقتی پرسیدم که مدرسه می‌روی گفت الان که تعطیل است. گفتم یعنی قبل میرفتی و گفت آره قبلا می رفتم اما حالا نه و بعد فهمیدم که سواد خواندن و نوشتن ندارد. اسمش محمد بود و گفت ۴ تا بچه هستند و پدرش استابنا هست و در میدان مشتاق توی بازار افغانی‌ها زندگی می‌کنند وقتی پرسیدم سر میدان چقدر پول جمع می‌کنی هر روز گفت نمی‌دونم، نمیشمرم. خیلی سعی کردم باهاش صمیمی باشم اما نگاهش عجیب بود. پا نمی‌داد. یا جواب نمیداد یا خیلی خلاصه. الان که فکر می‌کنم با خودم می‌گویم کاش یک عکس از چهره‌اش گرفته بودم.


****امروز دوشنبه است. به خانه می‌رسم. غذا آماده است. خانه اندکی گرم است که آنهم به خاطر روشن نبودن کولریست که قرار بود سرویسش کنم. بیرون باد و خاک است. دخترم توی گهواره خوابیده و با گوشی آیفون فیلم نگاه می‌کند. اندکی دلبری و اندکی غر. برنامه امروز ما این است که هنگام ناهار قسمت جدید شهرزاد را نگاه می‌کنیم و بعد من قسمت جدید سریال وست‌ورلد.


**امروز صبح بابا قبل از طلوع آفتاب برای پیاده‌روی بیرون رفت. توی پارک بوده که دیده خانواده‌ای شامل مرد و زن و دخترشان توی پارک هستند. بابا که خیلی دوست داشته سر از کارشون در بیاره علی رغم برنامه همیشگی خودش رو با وسایل ورزشی سرگرم میکنه تا اینکه پدر خانواده به طرف بابا میاد و میگه مسئول پارک کی میاد. بابا هم نمی‌دونسته و آقا میره آن طرف‌تر میشینه. بابا دیگه بهشون نزدیک میشه و می‌پرسه که چه کار دارین با مسئول پارک و سر صحبت باز میشه. خانواده از بندرعباس اومده بودن برای درمان دختر ۶ ساله‌شان که باید هر دو روز یکبار دیالیز میشده. کلیه‌هایش رشد نمی‌کردند و برای رفتن به بیمارستان بیماری‌های خاص آمده بودند و برای این دنبال مسئول پارک می‌گشتند که میخواسنتد به دستشویی بروند. بابا آنها را بخانه آورده بود و هر چه اصرار کرده بود بمانند قبول نکرده بودند و رفته بودند.


***

زخم زندگی من چیست؟

من نیاز به بک زخم زندگی دارم.