قصه و خبر

۱

همه پدر من رو به عنوان یک آدم کتاب‌خوان می‌شناسند. بقول یکی از بچه‌های اقوام می‌گفت من تصویری که از بابای شما در ذهنم دارم،‌ یک مرد است که صبح زود در حالی که همه خوابند در حال خواندن کتاب است. همین توجه و انس پدرم با کتاب باعث شده که من هم امروز از نگاه کردن به کتابها هم لذت می‌برم. مثلا یکی از لذت‌بخش‌ترین کارها برای من مرتب‌ کردن کتابهایم و گشت و گذار توی کتابهایی است که حتی آن‌ها را نخوانده‌ام. البته نباید از وقتی که مادرم هم صرف کتاب خواندن برای من کرده بگذریم. همه و همه باعث شده که امروز من شاید خیلی کتاب خوان قهاری نباشم اما حتما رتبه خوبی در کتابخوانی دارم و از آن دسته از آدمها هستم که از گشتن توی کتاب‌ها سیر نمی‌شوم.


جایی خواندم یا شنیدم که انسان عاشق قصه شنیدن است. همینطور است که بچه‌ها ازینکه برایشا قصه تعریف کنی خیلی لذت می‌برند. نمی‌دانم که این موضوع چقدر درست است اما در ادامه فرض را بر صحت این موضوع می‌گذارم. همانطور که گفتم پدر من بسیار اهل مطالعه است. اما برایم بسیار عجیب است که تا امروز یک رمان نخوانده‌است و چند باری هم که پیشنهاد کرده‌ام، کلا امتناع کرده. در کتابخانه پدر من هیچ کتاب داستانی وجود ندارد و شاید یکی از دلایلی که من خیلی دیر وارد ادبیات و خواندن رمان شدم همین بود که در کتابخانه ما اینطور کتابها نبود. اما وقتی این عشق انسان به قصه را در کنار عشق پدرم به کتاب خواندن می‌گذاشتم، یک چیزی جور در نمی‌آمد. اما امروز توجه کردم که پدرم بسیار اهل دنبال کردن اخبار است. کمی به موضوع خبر فکر کردم. خیلی جالبه که خبر دقیقا یک نوع قصه است. یک قصه که ادعای واقعیت دارد اما شاید درست نباشد. یک قصه که از تخیل خالی است. یک قصه که ما می‌توانیم خود را در آن به راحتی درک کنیم. یک قصه که بازیگران واقعی دارد. یعنی خبر قصه‌ایست که به راحتی می‌توان واقعیت آن را قبول کرد. بنظرم این همان چیزی است که دنبالش بودم.


شاید آدمهایی که دنبال خبر و خبرخوانی هستند دارند عطش خود را به قصه خواندن جبران می‌کنند. آنها فقط جرات این را نکرده‌اند که یک بار تخیل خود را پرواز دهند تا قصه‌های خیالی بخوانند. حالا که فکر می‌کنم یاد یکی از جمله‌های پدرم در رد خواندن رمان می‌افتم:” چرا باید داستانی را بخوانم که واقعی نیست؟!”

پیشنهاد می‌کنم تا دیر نشده وارد دنیای ادبیات بشوید،‌ هرچند که به نظر هیچگاه دیر نیست. اینقدر در بند اخبار به ظاهر درستی نباشید که قصه‌گوهای نامرد هزار رنگ در گوش ما می‌خوانند. قصه‌های بی قهرمانی که به خوابهای آشفته می‌مانند.

ایران بی سر و ته

کسی برایم داستانی تعریف کرد. گفت: سالها پیش در دانشگاه ما اتفاق جالبی افتاد. با توجه به ارتباطاتی که در دانشگاه داشتم گاهی اوقات اخبار خاصی به من می‌رسید. مثلا بعضی اخبار در مورد روابط نامناسب اساتید با دانشجویان یا مشکلات اخلاقی برخی دانشجویان. اخباری که به سادگی در محیط دانشگه پخش نمی‌شد. در میان این اخبار متوجه شدم که برای یکی از دختران هم دانشکده‌ای ما پرونده‌ای تشکیل شده است. پرونده‌ای که هم بوی سیاسی داشت و هم اخلاقی. اوایل کار بسیار تعجب کردم چون به هیچ وجه حدس هیچگونه فعالیت سیاسی‌ای در مورد این فرد نداشتم و همچنین کاملا بعید می‌دانستم که بحث اخلاقی در میان باشد. خدا رو شکر این موضوع به خوبی و بدون سر و صدا فیصله پیدا کرد،‌ اما همیشه مانند یک علامت سوال در ذهن باقی مانده بود که به چه علت چنین اتفاقی افتاد. بعد از یک سال در جمعی نشسته‌بودیم که یکی از دوستان ماجرایی را مطرح کرد که کلید قفل سوال من بود. او گفت که یکی از دانشجویان شاید بسیجی، چند سال پیش می‌خواسته با یکی از دختران دانشگاه دوستی برقرار کند از همان دوستی‌هایی که در دانشگاه رواج داشته و شاید نهایتا هم به ازدواج ختم می‌شوند اما پس از چند بار مصاحبت آن دختر دست رد به سینه این پسر زده. پسر که ازین موضوع آزرده بوده سال بعد در جریان اتفاقاتی که دردانشگاه افتاده بوده نام این دختر را هم در کنار دیگران گذاشته. به همین سادگی. یک پرونده بعلت یک سرخوردگی عشقی. پرونده‌آی ه شاید می‌توانسته بعدها به آبروریزی برای آن دختر منجر شود. آن دختر امروز همسر یکی از افراد دولتی مملکت است که گاهی در تلوزیون هم دیده می‌شود.

***

بعضی دوستان دور و نزدیک من سابقه فعالیت در بسیج‌های محله و غیره را دارند که گاهی اوقات حس خاطره گفتنشان گل می‌کند و داستانهایی نقل می‌کنند. بخش عجیب داستان‌های این افراد برای من بر می‌گردد به اینکه یک جوان که چه عرض کنم، نوجوان، به سادگی در سطح خیابان با استفاده امکانات و اختیاراتی که به صورت رسمی و غیررسمی در اختیارش قرار گرفته به راحتی تلاش به اجرای قانون می‌کند. آن هم در موارد اخلاقی که به صورت غریزی آدم درک می‌کند وظیفه ریش سفیدهاست. این خاطرات جایی آنقدر شور می‌شود که حتی خودشان یادآور می‌شوند که بالادستی‌هایشان آنها را به خاطر این رفتارها گاهی توبیخ می‌کرده‌اند. حتی جالب اینکه گاهی شنیده‌ام که اقدام به بازداشت افراد می‌کرده‌اند.

***

این داستان‌ها را کنار هم می‌گذارم و به داستان مائده فکر می‌کنم. امروز که همه نهادهای رسمی زیر بار این بازداشت و اعتراف نمی‌روند، فکر نمی‌کنید شاید دست گروهی خودسربا نقشه‌ای کودکانه و با نگاهی غیرحرفه‌ای به مدیریت کشور و افکار عمومی در میان باشد؟!

سرمایه و سرمایه دار

یکی از مفاهیمی که از کودکی به ما آموزش داده می‌شود مفهموم سرمایه است. آنچه در کودکی و جامعه ‌می‌آموزیم تنها یک وجه از سرمایه و آنهم سرمایه مالی است. یکی از مواردی که در آدمی احساس امنیت ایجاد می‌کند میزان سرمایه‌ایست که یک نفر در اختیار دارد و کاهش یا افزایش این سرمایه باعث تزلزل در احساس امنیت فرد می‌شود.

چند روز پیش در خلال یکی از کارهایی که انجام می‌دادیم با آدم‌های جالبی مواجه شدیم. آدم‌هایی که زندگی‌ای سراسر تنش و اضطراب داشتند و علت اصلی آن هم نوع کارشان بود که به نوعی کارچاق کن بودند. بابت سرعت دهی به برخی امور، وجهی را دریافت می‌کردند که خیلی قانونی نبود :). وقتی به زندگی این افراد نگاه کردم و با خودم مقایسه کردم، حس کردم که هیچگاه علاقه‌مند نیستم که کاری شبیه آنها داشته باشم. وقتی به علت انتخاب این شغل توسط این افراد فکر کردم متوجه شدم که شاید چاره‌ای نداشته باشند و دلیل اصلی آن به سرمایه ‌‌در اختیار این افراد بر می‌گردد.

با نگاهی به مفهوم سرمایه می‌توان گفت که اگر فعالیت‌های روزانه‌مان را بعنوان یک کارخانه نگاه کنیم. ورودی این کارخانه سرمایه است و خروجی آن هم سرمایه . که می‌تواند به جمع سرمایه‌های ما بیافزاید یا از آن بکاهد. از نگاه من سرمایه را می‌توان به چند بخش تقسیم کرد: ۱. سلامتی ( سرمایه‌های جسمانی و روانی) ۲.دانش و مهارت ۳. ارتباطات ( مقبولیت اجتماعی) ۴. پول. اگر ما به سرمایه با این دسته‌بندیها نگاه کنیم متوجه می‌شویم که سهل الوصول‌ترین سرمایه از نگاه من پول است که متاسفانه ضریب تبدیل شدن آن به دیگر سرمایه‌ها بسیار مشکل است. مثلا شما به راحتی نمی‌توانید پول را به سلامتی تبدیل کنید اما برعکس این موضوع کاملا صادق است.

حال وقتی برگردیم به موضوع این دوستان کارچاق‌کن متوجه می‌شویم که این نوع افراد با توجه به سرمایه‌های در اختیارشان شاید چاره‌ای جر انتخاب این شغل پراسترس و البته با بازدهی بالای مالی نداشته باشند. حالا همین شغل را مقایسه کنید با یک فرد علمی که از سرمایه دانش خود استفاده می‌کند. مسلما این فرد به لحاظ سلامتی در نقطه بسیار مساعدتری از یک کارچاق‌کن قرار دارد. اگر برگردیم به موضوع اول یعنی باور غالب در مورد سرمایه که همان پول است متوجه می‌شویم که همین فرد علمی احتمالا از وضعیت زندگی خود ناراضی باشد چون خود را یک فرد صاحب سرمایه نمی‌داند.

بنظرم بهتر است دیدگاه خود را در مورد سرمایه و سرمایه‌داری اصلاح کنیم و این اصلاحات را در عمل به اجرا در بیاوریم تا کودکان ما نیز این باورها را بیاموزند.

ببخشید اگر شاید متن کمی گنگ باشد.

چه کنیم. بضاعت ما همین است.

جالب اینکه داشتم برای این پست دنبال یک عکس مناسب می‌گشتم و در گوگل سرچ کردم سرمایه. تمامی تصاویری که با جست و جوی این واژه به دست می‌دهد عکسهایی با مضمون پول و سکه است. و این همان باور عمومی است.