بعض

نامۀ بهاره مقامی را میخوانم.

“می دانم که سرزمینم مردان غیور درد آشنا هم زیاد دارد”

بعض گلویم را گرفت.

من از کسی منتفر نبودم.

اما حالا با این ریشوها چکار کنم؟

زندان واژه ها

کاش هر آنچه میگذرد در دل؛ کلمه میشد بر کاغذ

کاش هر آنچه فریاد میزنیم در خود، نهان از دیگران؛ واژه میشد بر لبان

کاش آنچه را که چشمان گواهی میدهند به یک نگاه؛ ثبت میکردیم با بر دفتر روزگار

اما صد افسوس که یک نظر را نه به یک قلم که با تمام قلمها نمیتوان نگاشت، نه به یک دهان که به زبان آمدگان و رفتگان هم نمی آید.

من مانده ام در زندان واژه ها

زجر

دیدن انسانهای ناراحت و نا امید، زجرآورترین صحنه ایست که دیده ام.