نوریِ رفتنی

همه جا از این صحبت میکنند که نوری رفت و از این رفتن ناراحتند. راستش من اصلا از مردن نوری ناراحت نبودم. دلیلی نداشت. همه میروند. اما وقتی از تلویزیون آخرین اجرایش را دیدم واقعا ناراحت شدم. نه از اینکه مرده از اینکه چقدر حال بدی داشت. مطمئنم که روزهای آخر خیلی زجر کشیده. دیگر چهره اش آن صفای گذشته را نداشت. اینکه یک بار خبر مرگش پخش شد و دوباره تکذیب شد و بعد از دو هفته گفتند که مرده، نشان میدهد که واقعا روزهای سختی را گذرانده.

امروز نه تنها از رفتن نوری ناراحت نیستم که خوشحالم. من خوشحالم که نوری مرد. نوری خلاص شد. نوریِ عاشق ایران شاید طاقت شنیدن و دیدن این روزها را نداشت. طاقت دیدن اینکه دیگر امروز شنیدن آهنگ “ای ایران ایران” اشک شوق بر چشمانمان جاری نمیکند که اشک حسرت می رویاند.

noori

روستا

اصلا نمیشه گوغر رفت و در مورد روستا چیزی ننوشت. گوغر روستای پدریه منه. اصلا پدری که نه روستای خود منه. اونجوری که توی کتابهای تاریخی اومده من چند ماهی از ماههای اول زندگیم رو گوغر بودم. توی روستا همه چیز صافه. آدما، حیوونا، آب، هوا، آسمون، آفتاب… . آسمونش آبیه خالصه، آفتابش چنان میسوزونه که انگار چسبیده به پوستت، سایه اش این قدر خنکه که انگار نه انگار تا الآن داشتی تو آفتاب میسوختی. هیجی پارازیت نداره. اصلا فکر نمیکنم کسی بفهمه پارازیت یعنی چی؟!! همه چی خالصه خالصه مخصوصا خواب. خواب خیلی میچسبه. ولی خوب متاسفانه اجازه نمیدن خیلی بخوابی. چون در اونصورت آدم بی مصرفی هستی.
دغدغه های آدمهای روستا همیشه برای من جالب بوده. عمۀ بنده نگرانه که بعضی از مرغاش رو که با چوب توی کمرشون زده حالشون خوب نیست و تخماشون رو بدون پوست بیرون میندازن ( تو اصطلاح خودش میگه شل انداز میکنن) یا مثلا بابابزرگ کلا از اوضاع آب نگرانه. یا اینکه مثلا گرازها زیاد شدن و سیب زمینیها رو میخورن. به نظر میرسه با همۀ این نگرانی های جدی ای! که دارن خیالشون خیلی راحته. مثلا پیرمردهایی که درب مغازه نشستن خیلی راحت و بی دغدغه به نظر میرسن.
حوصلۀ زیاد نوشتن ندارم. قبلا هم در مورد خونۀ بابابزرگ و اوصافش یه چیزایی اینجا نوشتم که میتونین بخونین. فقط میخواستم ارادتم رو به این خطه پدری نشون داده باشم.

Photo0110

همون شب

همون شبی بود که قرار بود جشن نیمۀ شعبان باشه. یعنی همون شبی که من در چند سال اخیر معمولا اون شب رو توی اتوبوس بودم. و سالهای قبل از چند سال اخیر معمولا توی خیابونایی بودم که خیلی شلوغ بودن و همه جا چسبناک شده بود و کف خیابونا سفید بود از لیوان و بالای خیابونا رنگارنگ. یعنی همون شبایی که هر وقت از تلویزیون خیابونای تهرون رو نشون میداد میگفتم عجب حالی میده تهرون باشی. همون شبی که توی چند سال  اخیر، یعنی همون سالهایی که توی اون شبش معمولا توی اتوبوس بودم، وقتی شبهای بعدش توی کوچه پس کوچه های تهرانش قدم میزدم سقف همۀ کوچه ها پر از زرورقای زرد و سفید بود.
آره همون شب بود که بالاخره من تهرون بودم. شال و کلاه کردیم. بریم که امشب همه جا شلوغه. بریم که امشب همه جا چراغونیه، همه توی خیابونان. بزن و برقصه. بالاخره جمهوری اسلامی این یه شب رو که دیگه طاقت میاره. با ماشین رفتیم بیرون، خیلی خبری نبود. خیابونا شلوغ بود و ترافیک ولی کسی خندۀ آنچنانی نداشت. فقط یه جا شربت میدادن. پارک ملت عین همیشه بود. یعنی همونقدری که همیشه شلوغ بود. اصلا انگار نه انگار. مردم توی پارک جلوی ال سی دی بزرگ نمیدونم داشتن چه کوفتی نگاه میکردن. من کلا تعجب کرده بودم. یعنی تلویزیون قبلا دروغ نشون میداد یا مردم دیگه نا امید شدن؟!!! گفتیم شاید اینجا این شکلیه اینا بالا شهرین بریم یه جای دیگه ولی هرجا رفتیم همین خبر بود….
حالا اگه یکی میگه ما رفتیم شلوغ بود و عین سالهای قبل بود اینا چیزاییه که من دیدم
jashn1