سه خروس ناکام

حامله شدن نادیا منجر به این شد که پدر سه خروس خرید. دو خروس به رنگی مایل به قهوه‌ای و یکی سفید. از همان روز اول این خروس سفید شیطون‌تر و زبر و زرنگ‌تر بود و جای خودش رو در دل بابا جا کرد. هدف از خریدن این زبون بسته‌ها این بود این بود که به قتل برسند و خوراک نادیا بشن که بچه‌ای درست و حسابی ‌ای تحویل بده.

زمان گذشت و اینا بزرگ‌تر شدن و نهایتا در طول ۴ ماه دو تا ازین خروسها سر بریده شدن که حتما متوجه شدین که اون خروس سفید تنها باقی‌مانده بود که پدر به این صرافت افتاد این ی دونه رو نگه داره تا حرکت مرغ‌داری رو گسترش بده. این گسترش با اضافه شدن دو تا مرغ به خروس سفید منجر شد و خروس ما که سن و سالش داشت زیاد می‌شد داشت با خودش حال میکرد. تا اینکه به سن بلوغ رسید و فهمید می‌تونه بخونه.

ی روز توی خونه نشسته بودیم که دیدم صدایی شبیه صدای الاغ یا فیل داره میاد که نهایتا پس از بررسی فهمیدیم این خروس ماست که داره کم کم تمرین خوندن میکنه. دو هفته‌ای گذشت تا صداش قشنگ باز شد و تونست مثه یک مرد بزنه زیر آواز. اما این آواز خواندن شروع دردسرهای این خروس بود.

شب ساعت ۱۰ توی خونه بودیم و داشت کم کم خوابمون می‌برد که صدای انکر الاصوات خروس بلند شد و شروع کردن به خوندن . خوندنی که پایان نداشت. شاید بیست بار خوند. همه چی مشکل داشت. هم ساعت خوندن هم میزان خوندن هم حجم صدا و اصن هیچ منطقی نداشت. بازی به همینجا ختم نشد و خروسی که داشت هروز بزرگتر میشد این ساعات خوندش و زیاد خوندش داشت بیشتر و بیشتر میشد. ساعت ۵ صبح. ۱۰ صبح. ظهر عصر شب نیمه شب.

تا اینکه اهل خانه هر کس به شیوه‌ای به صرافت افتاد تا با این خروس مقابله کنه. من از توی بالکن آب روش می‌پاشیدم و کلوخ به سرش میزدم. یکی داد میزد و بابا یک روز با قوطی روغن دنبالش افتاده بود تا ماتحت خروس رو چرب کنه. متاسفانه هیچ روشی چاره ساز نبود و بنظر می‌رسید این ناتوانی ما در خفه کردن خروس باعث شده بود که یک حس قدرتی بهش دست بده.

تا اینکه امروز خبری به گوشم رسید. پدر آماده سر بریدن است.

جایی برای آینده

امروز که بعد از سالها به یاد وبلاگم افتادم و در اولین نگاه متوجه شدم آخرین پستم مربوط به از دست رفتن یکی از دوستانم بوده که اگر کسی نداند فکر می‌کند خودم از دست رفته‌ام که دیگه وبلاگ به کارخودش ادامه نداده.

نگاهی به وبلاگ من رو به یاد این مطلب انداخت که وبلاگ نوشتن من بیشتر به درد آینده خودم می‌خوره. برای روزهایی که بیکار شدم و خواستم ورقی بزنم به گذشته ببینم چه اتفاقایی افتاده بوده.

به همین خاطره که دوباره تصمیم به نوشتن گرفتم و شروع کردیم این بازی رو.

شرایط سخت

یک مثال از شرایط سخت اینه که شما قرار باشد در یک جشن موفقیت سازمانی شرکت کنی و تو تنها کسی باشی که خبر داری این سازمان ورشکست شده. واقعا در این شرایط باید چه کار کرد. یک چوب دو سر گه. یک اره دو طرفه که نه راه پس دارد و نه راه پیش و در کون فرو رفته.

همه باید گیر کنند تا بفهمند. وقتی که مدیر تدارک به شما زنگ میزند و میگوید کیک چند طبقه بخریم و مدیر مالی دارد آمار موفقیت را آماده میکند. چه میشود کرد.

من در این شرایط تصمیم میگیرم که منتظر یک معجزه باشم تا مداح نوحه سوزناک مرگ را

🙂