تناقض‌ها ما را به کجا می‌برند.

پرده اول:

چند همکار کارمند در اتاق جلسه‌ای نشسته‌اند و از هر دری سخن می‌رود. کارمندی تعریف می‌کرد یک روز یکی از پیمانکاران شرکت به او پیامی فرستاده و از اون تقاضای شماره حسابی کرده تا از خجالت زحمات ایشان بدر آید. به زبان خودمان یعنی خواسته بود رشوه‌ای بدهد تا بعدها هم کارش بهتر راه بیافتد. این کارمند هم پاسخ دندان‌شکنی داده بود و داشت در جمع دوستان از کثیف بودن این کار سخن می‌گفت و هر کس هم نظری می‌داد و تجربه‌ای شخصی را بیان می‌کرد و همه می‌گفتند که چه بد شده است جامعه و ….

پرده دوم:

صحبت در جمع همچنان ادامه دارد و حرف‌های قبلی در مورد پیمانکار رشوه‌ دهنده به پایان رسیده و سخن پس از چرخش‌های فراوان به  تعریف از خاطرات تجربه‌های کارهای گذشته رسیده‌ بود. همان دوستی که چند روز پیش پیشنهاد رشوه‌ای را رد کرده بود و با شور و هیجان در میان جمع در مورد این موضوع صحبت می‌کرد،‌ عنان سخن را به دست گرفته‌ بود. از افتخارات دیگرشان در مورد به اتمام رساندن پروژه‌ها می‌گفتند و در میان راه‌های اصلی موفقیت در پروژه خاطره‌ای از باج دادن‌های مکرر خودش و مدیران سازمانش به ارگان‌های مختلف می‌گفت. باجهایی که برای رسیدن به مطالبات شرکتی بودند. این باج دادن‌ها در نظر جمع کاری جذاب و زیرکانه بود و هم عملی قابل تمجید چون باعث شده که کار به سرانجام برسد.

 

 

باد ما را خواهد برد

نمایش غریب

سوالی در ذهن من پیش آمده است که چگونه ما می‌توانیم به چیزی معتقد باشیم و فکر کنیم که کاملا درست است در صورتی که کس دیگری به خلاف نظر ما معتقد است؟

مسلما برای رسیدن به اعتقاداتمون یک مسیری رو طی کردیم،‌ مسیری که شامل تاثیرات بیرونی و استدلالات درونی است. اگر شما با آدمی مواجه شوید که کاملا خلاف نظر و عقیده شما را دارد و با آنها زندگی می‌کند آیا این امکان وجود ندارد که شما هم اگر در مسیر همین آدم قرار گرفته بودید دقیقا مشابه او می شدید؟ تا اینجا مشکلی نیست.

مشکل ازینجا شروع میشه که باور داریم بقیه اشتباه می‌کنند و مسلما بقیه هم فکر می‌کنند که ما اشتباه می‌کنیم و از همه عجیب‌تر زمانی است که تلاش می‌کنیم آنها را عوض کنیم و در قضیه وقتی پیچیده می‌شود که حاضریم برای این کار متوصل به زور شویم.

عجب نمایش غریبی

بحران هدف در آخرین روزهای سی سالگی

در اولین روزهای سی سالگی بود که فکر می‌کردم در این سال است که مسیر اصلی زندگی را پیدا خواهم کرد. حرفهای دیگران و کتابها همه می‌گفتند این بود که سی سالگی سنی است که دیگر تصمیم‌ها قطعی می‌شوند و ثبات به زندگی روی می‌آورد. همین بود که در همان روزهای اول یک پست در وبلاگ گذاشتم و آرزوی روزهای خوب را کردم.

اما امروز در آخرین روزهای سی سالگی‌ام سوالی مغزم را گرفته که پیدا کردن جوابش زندگی روزانه‌ام را سخت کرده. هدف من از زندگی چیست؟ آن هدفی که برای رسیدن به آن دارم نفس می‌کشم  چیست؟ ذهنی مشغول و حرف‌هایی که می‌آمد و می‌رفت. اما بی حاصل و بی نتیجه. دنبال یک چیز مشخص و واضح می‌گشتم نه حرفی ماورایی.

 در همین گیر و دار بودم که یک رفیق شفیق و یار همراه که چند سالیست اکثر لحظات خوب و مخصوصا بد زندگی در کنار هم بوده‌ایم برای من پیامی فرستاد. مسلم. رفیقی که قریب به یک سال است با هم همکار شده‌ایم و نزدیکی‌ای بیش از پیش پدید آمده و به قطع می‌توان گفت که نزدیک‌ترین آدم به من در این ایام است. خلاصه‌ی پیامش به من این بود که مرا فردی دارای هدف خوانده بود و خودش را فردی بی هدف و از من خواسته بود که تحت تاثیر او قرار نگیرم. حتما می‌توان حدس زد که چه قشرقی در مغزم به پا شد. از یک طرف نزدیک‌ترین آدم به من مرا فردی دارای هدف می‌دانست و من خودم را بی هدف.  از طرف دیگر نزدیک‌ترین آدم به من هم درگیر بی هدفی در زندگی بود. نکند یک بیماری فصلی باشد.

بیشتر از پیش درگیر این موضوع شدم. از حرف مسلم بر می‌آمد که من مانند آدم‌های دارای هدف هستم اما خودم می‌دانم که اینگونه نیست و این موضوع بیشتر از قبل مرا اذیت کرد. گیر کرده بودم و البته هنوز هم در گیر هستم.

حسرتی در وجودم است که چرا تا به امروز نتوانسته‌ام هدف زندگی را مشخص کنم. اما گمانم بر این است شاید هیچگاه دیر نباشد و البته این را می‌دانم که همیشه در تلاش بوده‌ام و شاید اشتباه این بوده که همیشه از وسط شروع کرده‌ام. شاید همین دنبال هدف بودن برای این روزها هدف خوبی باشد.

مشاهده

به اطرافیانم که نگاه می‌کنم آدم با هدفی نمی‌بینم. همه هدف‌ را گرد یک موضوع می‌دانند و آن هم پول است. همه به دنبال پول هستند. چه با انگیزه‌ها و چه بی انگیزه‌ها. چه موفق‌ها و چه شکست خورده‌ها. خیلی سخت است. حتی نمی‌توان از روش مشاهده هم به نتیجه‌ای رسید. وقتی از آن‌ها کمک می‌خواهی فقط بلدند به تو بگویند چگونه و در کجا پول بدست بیاوری اما وقتی از آن‌ها سوال کنی که پول را برای چه می‌خواهی تازه می‌نشینند و فکر می‌‌کنند و یک سری جملات فلسفی و اهداف آرمانی معرفی‌ می‌کنند که خودشان به هیچ‌کدامشان عمل هم نمی‌کنند. واقعا چه فاجعه‌ای ازین بالاتر. نسلی بی هدف که حتی در اطراف خودش هم نمی‌تواند هدف مشخص و اضحی را پیدا کند.

در حال تهیه یک لیست هستم از علایقم که می‌تواند منتج به یک هدف مشخص شود و امیدوارم که بتوانم هر چه سریعتر در این زمینه به هدفی مشخص برسم.


متن در حال تکمیل شدن است.