نه سال و سه ماه

واقعا نه سال و سه ماه از اولین روزی که به تهران برای زندگی اومدم میگذره اون همیشه بوده. ۲۸ سال زندگی کردم و ۹ سال که میشه ۳۰ درصد زندگیم رو بوده.

مردی جالب. مردی عجیب. مردی دوست داشتنی. بعضی وقتها حرص آدم را هم در می آورد ولی وقتی در خلوت خودت فقط لحظه ای کوتاه به اون فکر میکنی دلت تنگ میشود برایش با اینکه هنوز هست.

یک بافتی از جنس خودم

این که یک نفر فرزند اول مذکر خانواده ای باشد که دو برادر دارد و خواهر ندارد و شاید تنها یک سال از من بزرگتر باشد کافی نیست؟ واقعا برای شباهت با شخصیت من همین اندازه کافی حالا بماند که اصالتا بافتی باشند و … هرچند که بافتی بودن یک سلطانی با یک اسلامی وقتی توی بافت باشی خیلی فرق میکند و برای کسی که نقشه را از بالاتر از نگاه کند و بافت را یک نقطه ای ببند به من تبریک میگوید که توانستم چنین مشابهتی را پیدا کنم.

از کافه رییس تا رییس کافه

این بردار به گمانم در سال ۹۱ بود که در کافه رییس توسط مسلم رونمایی شد. در قالب یک بچه مثبت با پس زمینه ای که مسلم از اون ساخته بود و رفتار محترمانه ای که من پس دادم اما این احترام و این تعریف خیلی طولانی نشد که تبدیل به اخوتی شد بی مرز