تازه به تازه، نو به نو

 

 

تازه به تازه نو به نو

این روزها زندگی از رنگ افتاده است. این روزها زندگی رنگارنگ است. این روزها افکارم از شادی سرشار نیست. لبهایم پر از خنده است. لحظه هایم سرد است و اطرفاهم هوا گرم است. دارم ترک میخورم.

دلخواهم، خواب است.

این روزها ناگهان همۀ خوشی ها تمام میشود و سرد. ناگهان نگاهم به گوشه ای دوخته میشود و سپس خنده ای سر می دهم.

ذهنم پر از سوال و ابهام میشود و می ایستد. این روزها دلم نمیخواهد از خواب بیدار شوم. دوستی نوشته بود برای شکنجه آماده میشود. شاید من هم.

گاهی دنبال بهانه های قدیمی شاد بودن میگردم. همه چیز مبهم میشود و دوباره سوالهایم از پس تناقضها چشمک میزنند و می رقصند. دیوانه وار می رقصند. با موسیقی ای پر از سازهای کوبه ای.

همه چیز مرا خسته میکند و همه کس. زود برای من تمام میشوند. هر کس که میگوید فلان کار را بکن و هر کس که میگوید نکن. آن کس که امر میکند و آن کس که نهی میکند. همه مرا خسته میکنند.

راههای بسیار میبینم و جرات تصمیم دارم. اما خسته ام. تا کنون مسیر روشن بود مانند جادۀ هفت باغ. اما اکنون مانند شبگرد کوهنوردی هستم که هزار راه دارد اما هر راهی تاریک است. سر جایم نشسته ام. خوابم گرفته است.

**

دلم میخواهد بنویسم.

دلم میخواهد بنویسم چون گمان میکنم نوشتن آرامم میکند. گمان میکنم واژه ها از ذهنم خارج میشوند و بر فایلهای کامپیوتری ریخته میشوند و فایل ذخیره میشود و همه چیز فراموش میشود. اما میدانم اینگونه نیست. این پرسیدن و ترسیدن را پایانی نیست.

دلم میخواهد بنویسم چون میدانم این روزها رفتنی است و بعدها خواندن این واژه ها راهنمای من است تا خودم را بشناسم و انسان را.

دلم میخواهد بنویسم چون نوشتن لحظه ها را میگذراند بدون زجر کشیدن، مانند کتاب خواندن و فیلم دیدن.

اما دلم میخواهد بنویسم چون این داستان ذهن من است. ذهنی که هیچ اعتمادی به تصمیمهایش نیست . خطاکار است و دیوانه وار تصمیم میگیرد.

**

دلم میخواهد بنویسم

دلم میخواهد آنقدر بنویسم که کسی حوصلۀ خواندن آن را نداشته باشد الا خودم. آنقدر بد خط که کسی نتواند بخواند الا خودم. آنقدر بد و زشت بنویسم که همه حالشان از خواندنش به هم بخورد.

دلم میخواهد برای خودم بنویسم . نمیخواهم این سوالهای به هم آمیخته ذهن انسانهای دیگر را آشفته کند. دلم میخواهد برای سادگی خودم بنویسم. خیلی خوشحال میشوم امروز اگر کسی نوشته های من را نخواند.

میخواهم جایی باشم که کسی من را نشناسد ولی من آنها را بشناسم. دلم میخواهد از نو شوم. رفرش شوم. آنقدر حرفها و معادلات به ذهنم ریخته اند همین انسانها که دیگر فرار کردن از آنها کار ساده ای نیست.

چه غلطی کرده اند.

من از کسی متنفر نیستم . من همه را دوست دارم. اما در عجبم از کسانی که من را دوست دارند و بغل دستی من را نه. از کسی که ازمن متنفر است و کس دیگری را دوست دارد تعجب میکنم و او را نمیفهمم. اصلا کارهای آدمها برای من طبیعی نیست. احساس میکنم چاقویی به دست گرفته اند و بر سر صورت خودشان میزنند و خوشحالند که مراقب خودشان هستند.

**

خودم را رها کرده ام و هر طرفی میدوم. ناگهان دلم میخواهد با کسی باشم و گپ بزنم اما چندی بعد نه. کاتوره ای این سو و آن سو می روم. چون از بیرون به خودم می نگرم تکرار تکرارم و چون سر به تو می برم همه چیز را در تازه شدن می بینم و هیچ چیز تکراری نیست. مگر خوردن و خوابیدن. هر لحظه با لحظه ای دیگر فرق میکند. چگونه این لحظه ها را تاب آورم.

**

اندکی آرامش میطلبم حتی در فکر کردن. افکار نیامده می روند، ننشسته بر میخیزند، نخوابیده بیدار میشوند، بزرگ نشده میمیرند. تغییر میکنند، تبدیل میشوند. خنده میزنم.، خوابم می برد .. . . . . . .

جمعه ۲۲ مرداد ۸۹ / در قطار کرمان – تهران.

cormorant-fisherman-china_23921_990x742

رهایی

در پی پاسخی برای سوالهای برآمده از زندگی پرتکرار انسانی ام!
حیرانم در رمز و راز پیچیدگی بی معنای انسانها که خود از آنانم .  . .
در پی رهاییم
از دیگران بهترم که چه؟
از دوستم برترم که چه؟
از تو زیباترم، خوب؟
صاحب اندیشه ترم از تو. که چه؟
سری در سرها داری، که چه؟
تجربه ام از تو بیش است . که چه؟
از من بزرگتری، که چه؟
خودت را به آب و آتش زده ای که “تر” شوی. که “تر”هایت بیشتر شود از
“تر”هایم و “تر”هایم از “تر”هایش.
میخواهی رشد کنی، از همه بالاتر شوی، دستی بالای دستت نباشد، خوب که چه بشود؟
آنقدر بزرگ شوی، آنقدر بدانی، آنقدر خوانده باشی، آنقدر دانا شوی و  . .  که دیگر حوصلۀ دیگران را نداشته باشی؟
که دیگرانت احمق جلوه کنند؟
که تحمل نتوانی دوستان را؟
که سادگی و شادی خالص دیگران در نظرت مضحک بی معنی آید؟ و آنان را سرخوشانی بینی نادان، غرق در بحر جهالت

و تو  ساحل نشینی خسته که سیگار دانایی بر لبان داری و ناراحتی از خوشحالی بزرگی و دانایی خودت؟
ناراحت از اینکه آنها تو را نمی فهمند
و صدای قهقهه های دیوانه وارشان  که تو را به گفتن این جمله وا می دارد: ای نادانها!
و لب میگزی!
که فکر کنی اینجا دیگر جایی برای تونیست؟
که گمان کنی شاید و فقط شاید کمی آنطرفتر زیر همین آسمان در همین کهکشان در همین منظومه در همین کره خاکی،  جایی است که تو راحت باشی و شاد؟!!!
که آنجا دیگران به اندازۀ تو می دانند یا بیشتر از تو؟
که تو یا نادانترین باشی یا در میان نادانها؟
پس آنهمه رنج و سختی چه بود که کشیدی و چشیدی؟!!!
که دوباره تلاش کنی، بزرگ شوی، بدانی  و ….
که دوباره برایت تنگ شود زمان و مکان؟!!!

پس کجای دانستن است آرامش؟!!
در جست و جوی آرامشم.

آه!!!
خانۀ دوست کجاست؟؟ آن لامکانی که همه خوشحالند و آرامند و غمی نیست کسی را؟ که همه آرامند، ناآرام.

اما چگونه؟
چگونه با این همه “تر” که به خود آویزان دارم در میان مردم روم؟

چه سخت است این آسان.

میخواهم رها شوم از این همه تلاش و سختی برای “تر” شدن از دیگران. از دیگرانی که شاید گمان میکنند از من برترند.
میخواهم فریاد بزنم که من نمی دانم با افتخار
من کمترینم در اوج

من همه را دوست دارم از دل و جان

ای دوست، بیا
دستت را به من بده.
بالا بیا. ببین چقدر نمیدانیم.
و او هم سرمست شود و آسوده از ندانستن.
و آرام شود.
و خروشان شویم به سوی همه شادان.
دیگران پا بر شانه هایم بگذارند و بالا روند و با هم بالارویم…. ناآرام و سرمست و شاد
شاد شویم از دیدن این همه ندانسته ها ، همه با هم
و بدانیم که اعتباری نیست دانسته هایمان را جز خودمان

آرامش اینجا موج میزند
ناآرامی تمام سلولهایم را فرا گرفته. همه میخواهند کاری بکنند.
همه سرمستند بازی میکنند در این پهنه
همه هستند و کسی نیست جز من.
 من

مرگ و خدا

دیشب انگار که گوسالۀ مصنوع به دنیا آمد.

من در اندیشۀ آن روزم که 1246349380
آدمیزاد یکی آدم چون خود سازد….
آن زمان است که خواهم پرسید:

پس خدا کیست که گویند دهد جان به کسان!

من در اندیشۀ آن روزم که،
آدمی،
مرده را زنده کند………

می اندیشم مردمان آن عصر
چه کسی را خدا پندارند…..

من اندیشۀ آن روزم که
آدم از مرگ خلاصی یابد

و بدانیم اگر مرگ نبود……………