از این آغاز

دنیام خیلی در این چند روز بخاطر یک مسئله کوچک دچار آشفتگی شد و داشت از کنترل شخص بنده خارج میشد. به شکلی که اصلا نمیدونم امروز سه شنبه هست یا چهارشنبه یا چی… از طرف دیگه به شکلی در اومد که احساس میکردم چیزی دیگه برام مهم نیست که در نتیجه باعث شد که خیلی کارها را با آرامش و بدون هیچ عذاب وجدانی انجام بدم.

 یک مسئله خیلی روشن که وجود داره و باید آدم تکلیفش باهاش روشن باشه مسئله مرگه. احتمال اینکه  شما در ایران بیماری ام اس داشته باشید پنج صدم درصده و احتمال اینکه شما توسط یک سانحه در یک ماه آینده جان خودتون رو از دست بدین تقریبا دو الی سه برابر اینه.

آیا واقعا تفاوتی بین این دو نوع از زندگی هست؟ به نظر میرسه کسی که بدونه شاید زندگی کوتاهی داره و یا کسی که مرگ رو در کنار خودش احساس کنه با  جنگندگی بیشتری راه زندگیش رو ادامه میده و دستاوردهای بیشتری سعی میکنه داشته باشه. زمان اهمیت بیشتری براش داره و معنای لحظه رو بیشتر از هر کس دیگه ای احساس میکنه.

شاید فرصتی به من داده شده تا من هم چنین نگاهی به زندگیم بکنم. فرصتی که بتونم لحظه ها رو قدر بدونم. لحظه ای که کنار پدرم نشستم و دارم به دستش نگاه میکنم یا لحظه ای که داریم با پدرم گپ میزنم. لحظه هایی که میتونم خیلی ازشون بهتر و بیشتر لذت ببرم و پیدا کنم.

همه ارکان زندگی تحت تاثیر قرار میگیره.

همه چیز نیاز به بازتعریف داره.

تازه خیلی چیزها برای آدم معنی پیدا میکنه. خیلی لذتهای جدید برای آدم معنی پیدا میکنه. لذتهایی که تا امروز هم بودن اما تصور زمان بی نهایت کار رو خراب میکرده.

تازه میفهمی از یک طرف چرا عجله؟ و از طرفی عجله.

***

خلاصه کلام برادرانم. باید به بازتعریف بپردازیم. ۲۸ سال گذشته.

سبکبالان

امروز خبر رسید به من که مرده. 
اصلا نمیتونم باور کنم. 
شاید تعداد بارهایی که با هم صحبت کردیم به تعداد انگشتهای دست هم نمی رسید. اینقدر آرامش تو وجودش بود که حد نداشت.
همون قدر هم انرژی داشت. 
وقتی آدمای خوب میمیرن مطمئن میشی که مردن چیز بدی نیست، وگرنه هیچ دلیلی نداره از بین ما برن حتی اگه ما نبینیمشون. وقتش شنیدم، مو به تنم راست شد. جدی جدی. سردم شده بود. حالا این فضای مجازی بی حساب کتاب دستامو بسته که راحت بنویسم.

بزرگی

داشتم طی یک پست مفصل تشریح میکردم که بعضی سوالا نباید به سراغ انسان بیاد هر چند که سوال چیز خوبیه. داشتم خیلی با تشریح و جزئیات میگفتم که اگه این سوال بیاد سراغتون که “چجوری من آدم بزرگی میشم”معنیش اینه که دنبال بزرگ شدن هستین و بعد گفتم که از نظر من اون لحظه شما دارین ازین مسیر منحرف میشین. 

داشتم اینا رومینوشتم که باطری تموم شد و نمیدونم چی وفلان و بهمان که همش پرید. 
حالا شد این. ه