لحظه ای

ساعت ۱۲ و سیزده دقیقه به وقت تهران است که البته از نظر من باید دوازده باشد
تاریخ ۳ یا ۴ مهر به ۱۳۹۲ سال بعد از هجرت پیغمبر است که من ۳ سوم مهرش را بیشتر ترجیح میدهم.
همه لامپها خاموش خانه مثلا ۴۰ متری من در یوسف آباد که احتمالا کمتر از ۴۰ متر هم هست با نور ال سی دی و لامپ دسشویی روشن است. صداهای زیادی به صورت بکگراند هستند که ما با در نظر نگرفتن این صداها شرایط فعلی را سکوت می نامیم. 
در سر من افکار زیادی رژه می روند که ظاهرشان استرس زاست. از بدهی های بنده گرفته تا پایان نامه ها و دروغهایی که احتمالا بعضی جاها گفته ام و نمی دانم کی باید این مسائل را حل کنم. البته خیلی ها هم هستند که حتما دروغهای بزرگتر از این دارند.
مشکلات یکی دو تا نیست مثلا اینکه موهای سرم دارد کم میشوند و تعداد زیادی از آنها سفید شده. حامد قبلنها میگفت که آدم کم کم احساس پیری میکند، من هم شاید دارم این احساس را شروع میکنم. یعنی مثلا دارم پیر میشم. شاید خیلی ها با حرفهای من دلشان گرم میشود یا مثلا امید و انرژی میگرند اما خودم باور نمیکنم.
دلم به یک چیزهای کوچکی گرم است.
الان ساعت دوازده است و فکر میکنم که خیلی وقت است که شب شده. حس من این است که الان باید ساعت سه نصفه شب باشد ولی نیست. 
ولش کن
میخوام بخوابم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *