سال نو و روستا

 
 

امسال هم مثل سالهای قبل در گوغر شروع شد. در خانۀ پدربزرگ، خانۀ مردی که صاحب ۶ فرزند است و در ساعت تحویل سال همیشه پسران کنار او هستند و در دومین وعدۀ غذایی که در سال خورده میشود همۀ فرزندان و نوه ها سر سفرۀ او نان میخورند. پیرمردی که دیگر کمرش به راحتی راست نمیشود اما هنوز اینقدر توان دارد که به اندازۀ ۵ تای من کار کند و خم به ابرو نیاورد. پوست دستانش آنقدر زمخت و محکم است که گویی از سنگ ساخته شده. صورتش پر از چین و چروک است اما بسیار دوست داشتنی است. مخصوصا زمانی که میخندد. سال که تحویل میشود مهلت نمیدهد و عیدی را در کف دستمان میگذارد و خندۀ معناداری میکند. نگران بارندگی است. امسال هم خشکسالی ادامه داشته است و روستایی ها از این بابت بسیار نگرانند. می گوید اگر در این چند بهاری بارانی نبارد به خانۀ قشلاقی نمی رویم . آب نیست، برویم چه کار کنیم؟. میگوید ۲۰ سال پیش اینجا آنقدر برف می آمد که مردم برای عبور و مرور کانال میکندند. میگوید تا چند سال پیش هنگام بهار از رودخانۀ ده نمی توانستیم رود شویم. صدای آب خروشان رودخانه از دور به گوش میرسد. اما اکنون به اندازۀ یک قنات آب در رودخانه جاری است. میگوید هر سال در فصل بهار چند باران می آمد که هر کدام سیل می آفریدند و یک سال هم سیلی آمد که فاجعه آفرید. از برفهای چند متری صحبت میکند و میگویند امسال ۳۰ سانت هم برف روی زمین ننشست. میگوید امسال درختان را به زور زنده نگه داریم سال آینده چه کنیم. نگران درختان است و نگران زندگی آینده. آب نداریم تا دو تا باغچه را آب دهیم برای مزارعمان چه کنیم. اما با این همه مشکل هنوز امیدوار امیدوار است و هر لحظه که هوا را ابری میبیند می توانی برق خوشحالی را در چشمانش مشاهده کنی. البته او به خاطر می آورد سالی را که از بی آبی حتی گوسفندان هم از بین می رفتند. او میگوید در اردیبهشت که اگر برف بیاید آب می شود، نزدیک دو متر برف آمد. هنوز به امید این خاطره میگوید شاید امسال هم مثل همان سال باشد.

روستا همیشه خوب است. در روستا نگرانیها خیلی سریع از بین می روند. در روستا دعواها خیلی بزرگ نیست. در روستا هنوز پیرمردها احترام دارند. در روستا همه همدیگر را می شناسند. در روستا غیر از گربه حیوانات دیگری هم هست. مثل مرغ و گوسفند و گاو. من عاشق قدم زدن مرغ ها هستم. عاشق غرور خروس هستم.کیف میکنم وقتی مرغی روی پشکل یک گوسفند نوک میزند تا آن را نصف کند و بعد نگاه میکند شاید یک دانه جو هضم نشده در آن پشکل باشد تا آن را بخورد. آدمها و مرغها در یک نکته اشتراک دارند، هر دوی آنها هیچوقت سیر نمی شوند. یادم نمیرود زمانی را که دوتا جوجه داشتم . یک روز از صبح تا شب جلوی آنها گندم ریختم آخر شب آنقدر خورده بودند که چنگدون(همان سنگدان خودمان) آنها داشت میترکید ، پدرم گفت اگر بیشتر بخورند خواهند مرد. خیلی جالب است که بعضی آدم ها هم همینجوری هستند، اینقدر میخورند تا اینکه میمیرند.

در روستا مردم باران را خیلی دوست دارند. هیچ کس نیست که بگوید امروز ماشینم را شستم لعنت به این باران. در روستا پیرمردان با ابرها و آسمان حرف میزنند. مثل اگر شب باشد و برف ببارد اگر به قول خوشان ته آسمان ابرها قرمز باشند یعنی ابرها میگویند ما سوخته ایم و دیگر برف ادامه پیدا نخواهد کرد.

عید امسال یک فرقی با سالهای دیگه داشت. یک نفر از بین ما رفته بود. مردی که فکر نمیکنم هیچ خاطرۀ بدی از او در ذهنم باشد. مردی که همه را دوست داشت. مردی که همیشه به همه کمک میکرد. مردی که اگر نبود خیلی کارها عقب می افتاد. مردی که در روستا همه او را میشناختند. مسلم است که انسانها همیشه یک اندازه اهمیت دارند و برای ما مهم هستند ولی ما زمانی قدر آنها را میدانیم که در بین ما نباشند. این خیلی بده. شاید عید سال آینده آدمهای دیگه ای هم از بین ما بروند، پس . . .

 

 
 

2 دیدگاه برای “سال نو و روستا”

  1. حقا که نشان دادی کرمونی هستی تو خجالت نمی کشی راه رفتن مرغ ها رو نگاه می کنی نمی گی خروسو غیرتی بشه
    بکشتت
    بازم وشت پیام ملم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *