روستا

اصلا نمیشه گوغر رفت و در مورد روستا چیزی ننوشت. گوغر روستای پدریه منه. اصلا پدری که نه روستای خود منه. اونجوری که توی کتابهای تاریخی اومده من چند ماهی از ماههای اول زندگیم رو گوغر بودم. توی روستا همه چیز صافه. آدما، حیوونا، آب، هوا، آسمون، آفتاب… . آسمونش آبیه خالصه، آفتابش چنان میسوزونه که انگار چسبیده به پوستت، سایه اش این قدر خنکه که انگار نه انگار تا الآن داشتی تو آفتاب میسوختی. هیجی پارازیت نداره. اصلا فکر نمیکنم کسی بفهمه پارازیت یعنی چی؟!! همه چی خالصه خالصه مخصوصا خواب. خواب خیلی میچسبه. ولی خوب متاسفانه اجازه نمیدن خیلی بخوابی. چون در اونصورت آدم بی مصرفی هستی.
دغدغه های آدمهای روستا همیشه برای من جالب بوده. عمۀ بنده نگرانه که بعضی از مرغاش رو که با چوب توی کمرشون زده حالشون خوب نیست و تخماشون رو بدون پوست بیرون میندازن ( تو اصطلاح خودش میگه شل انداز میکنن) یا مثلا بابابزرگ کلا از اوضاع آب نگرانه. یا اینکه مثلا گرازها زیاد شدن و سیب زمینیها رو میخورن. به نظر میرسه با همۀ این نگرانی های جدی ای! که دارن خیالشون خیلی راحته. مثلا پیرمردهایی که درب مغازه نشستن خیلی راحت و بی دغدغه به نظر میرسن.
حوصلۀ زیاد نوشتن ندارم. قبلا هم در مورد خونۀ بابابزرگ و اوصافش یه چیزایی اینجا نوشتم که میتونین بخونین. فقط میخواستم ارادتم رو به این خطه پدری نشون داده باشم.

Photo0110

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *