خانواده…؟

 

images قطار کرمان فارغ از همۀ مشکلاتی مثل سر و صدای زیاد، درب و داغونی واگنها و فلان و فلانی که داره باز هم اینکه شش نفر آدم به صورت اتفاقی کنار هم قرار میگیرن تجربه های جالبی رو بوجود میاره. مخصوصا برای کسی که دنبال این تجربه ها باشه. وگرنه میشه ساکت یه گوشه نشست و اینقدر به چهرۀ بقیه زل زد و وقتی نگاهتون توی همدیگه گره خورد سرت رو پایین انداخت یا نگاهت رو دزدید که برسی به تهران.
توی این سفر به سمت کرمان یک جوان ۳۰ ساله توی کوپۀ ما بود. چاق، سیاه، قد بلند. لبهای درشت و سیاه، عینکی، موبهای کم پشت و کوتاه، چشمانی گود افتاده، سری که به پایین خم شده بود و کمری قوز. شلوار جین آبی، و سندل. خلاصه اینکه این بندۀ خدا خیلی اهل صحبت و اینا نبود که  بعد از تلاشهای فراوان تونستم به بهانۀ شامی که بیا با هم بخوریم سر صحبت رو باز کنم. القصه که این بنده خدا اهل بم بود اما کرمان زندگی میکرد. فارغ التحصیل رشتۀ معماری از دانشگاه سوره واحد تبریز. تمام خانواده اش رو توی زلزلۀ بم از دست داده بود. به غیر از دو برادرش که یکیشون ازدواج  کرده بود و یکی دیگه هم مثل خودش اون موقع بم نبوده. خیلی صحبت کردیم. انگار انتظار میکشید یکی پیدا بشه باهاش حرف بزنه. خیلی داغون شده بود و افسردگی تو تک تک حرکات، حالات صورتش ، حرف زدنش، نگاهش دیده میشد. واقعا صحنۀ نگران کننده ایه وقتی میبینی یک انسان با استعداد به خاطر اتفاقی که هیچ نقشی در بوجود آوردنش نداره اینجوری نابود میشه.

با خودم فکر میکردم که جلوی از دست دادن انسانها یا جلوی زلزله رو که نمیشه گرفت. پس راه حل چیست؟ انسانها در روابط خانوادگی آنچان وابستۀ وجود همدیگه میشن که از دست دادن یک نفر میتونه ضربۀ غیر قابل برگشتی رو به اعضای خانوادش بزنه. باید جست و جو کرد خانواده چه دارد که اینگونه ما را به خودش وابسته میکند و آیا این نوع از روابط خانوادگی که علی رغم تمام موهبتها، خوبی ها و شادی آفرینیهایش میتواند باعث نابود شدن زندگی ما شود مفید هستند و یا نیازمند تغییر می باشند.

شاید بگویید که لازم است در نوع نگاهمان به مرگ تغییراتی ایجاد کنیم. با این تغییر موافقم اما فکر نمیکنم این تغییر راه حل مشکلی باشد که گفتم.

**

امروز صبح یکی از دوستان تماس گرفت و خبر مرگ پدرش را به ما داد. یادم هست که سال پیش هم یکی دوستان کرمانی، مادرش مرده بود و من هر چه تلاش کردم که با او تماس بگیرم، اصلا نشد که نشد. نمیدانستم چه باید بگویم. مردن اتفاق نگران کننده ایست اما طبیعی. از مردن یک نفر باید همانقدر ناراحت شد که از افتادن یک سیب از درخت…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *