تنهایی

 

 

 

پیرد مرد! چاق، گردن کلفت و کچل بود. یه ذره مویی هم که داشت رو زده بود با ماشین. موهاش سفید بودن. شلوار جین آبی کم رنگ، پایین پاچه های شلوار رو هم بالا زده بود. کفشای پوتینی قهوه ای. عینکی . با پیراهنی که آستیناش رو ور مالیده بود. یه کیف کوچیک کثیف هم دستش بود که به نظر میرسید توش چیزی غیر از لباس و یه ذره نون نباشه. صدای خیلی سنگین بلندی داشت. از فارسی حرف زدنش معلوم بود که ترکه. ساعت نه و نیمه و مترو هم خلوت ِ خلوت. راست و چپ پیرمرد دو تا نوجون ۱۸ – ۱۹ سالۀ افغانی نشسته بودن. صورتاشون سرخ و سفید بود. پیرمرد با آب و تاب حرف میزد و اونا با اشتیاق گوش میکردن.

پیرمرد: اگه امروز زودتر دیده بودمتون با هم میرفتیم تبریز. اونجا ساخت و ساز زیاده براتون کار هست.

پسر افغانی با شوق فراوان و خنده ای سرشار از شادی: شما خیلی تهران می آین؟

پیرمرد: من زیاد نمیام. از اینجا تا تبریز خیلی راهه. با اتوبوس ۱۳ ساعت با هواپیما یک ساعته. من با اتوبوس میرم همیشه.

پیرمرد خیلی آرام و شمرده حرف میزد. تقریبا تمام حواس همۀ ساکنین این بخش مترو به حرف زدن این سه نفر بود.

پسر افغانی: شما بچه دارین.

معلوم بود که فقط میخواد یه سوالی بپرسه

پیرمرد: نه من بچه ندارم. ولی یه گربه دارم. اسمش ….. .( یادم رفته اسم گربش چی بود) خیلی باوفاس. خیلی خوشکله. وقتی بهش غذا میدی میاد میشینه پاهات رو لیس میزنه. خیلی از آدما باوفاتره. مادرش وقتی دید بهش غذا میدم و اونم خوشحاله، دیگه ولش کرد و رفت.

شادی داشت از توی چشمان پسر افغانی میریخت بیرون. تمام صورتش میخندید.

——-

انسانهایی دور و بر ما هستند، تشنۀ یک سلام و احوال پرسی ساده. هم آن پیرمرد و هم پسر افغانی هر دوی آنها نمونه ای از انسانهای تنها بودند. انسانهایی که جامعه به آنها نگاه نمیکند. ولی وقتی به هم رسیده بودند، آنقدر زیبا شده بودند که همه آنها را نگاه میکردند. مطمئنم پسر افغانی اصلا برایش مهم نبود چه سوالی میپرسد. او تنها ازاین خوشحال بود که یک ایرانی دارد با او مانند یک انسان برخورد میکند و به او میگوید تو را به خانۀ خودم میبرم. و پیرمرد هم که معلوم بود انسان تنهاییست دقیقا همان لذت را میبرد و ما هم از دیدن این صحنه ها کیفور میشدیم.

tanhaee

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *