بیست و سه بهار آمد تا من شدم “من”

بیست و سه بهار آمده از سرآغاز آمدنم، و خواهند آمد بهاران بی امان…
چه صحنه ها و لحظه ها، چه تجربه ها و خطرها، چه آمدگان و رفتگان، چه بیم ها و امیدها، چه افسوسها و نگرانی ها،… چه و چه و چه که رفت در این همه سال تا من شوم “من”.
رفتند و آمدند و گفتند و شنیدند، بر خاطر نشستند و پریدند ، تکرار شدند و ماندگار شدند نهان بی اختیار در جان تا من شوم “من”.
رفتم و آمدم و گفتم و شندیدم، به خاطر نشاندم و پرندانم از خاطر بی اختیار، تکرار کردم و ماندگار کردمشان نهان به ناچار، تا من شدم، نه، من ساختم “من” را بیست و سه بهار.
–ترساندند و ترسیدم، و گاهی ترساندند و نترسیدم. خنداندند و نخندیدم و گاهی گریاندند و خندیدم. دیدند و ندیدم آنچه را نبود دیدنی و میدیدند …. تا من شدم “من”.
آنچه رفت بر ما یا آنچه بردند برما خواسته و نخواسته، تا “من” شویم هر کدام ما. زمان کوتاهی نبود، کافی است تا بیاموزم، کافیست تا این همه ساعت و لحظه و تجربه را کنار هم بگذارم،ا ذره ذره سخن بگویند با من از راز زیستن آدمی، سر نهفتۀ آشکارشونده با تجربه.
مینشینم و لحظه ها را کنار هم میگذارم بی اختیار، آن زمان که کودکی خندید به روشن شدن شمع یا تکان خوردن درخت، آن زمان که پدربزرگ لبخند شوق تمام وجودش را فرا گرفت چون میدید که نوه اش از در وارد میشود، آن زمان که به آنچه ساخته ای نگاه میکنی و لبخند میزنی، آنزمان که معلم مغرورت را با کمال احترام میگویی “شما خیلی نفهم هستید” و ترس تمام وجودت را فرا گرفته و خوشحالی. آه…. این همه لذت را به ثانیه ای نمیفروشم. بیست و سال تجربه کردم تا بنشینم اکنون دفتر تجربه ها به دست بگیرم ورق بزنم، بدانم که چه آموخته ام بی اختیار و چه آموختنیها که نیاموختم
کاش آن دو ملک که گویند نامۀ اعمال مینوسند، یک نسخه دیجیتال آن را به من میدادند، بی مزت و منت، بی وعدۀ بهشت و جهنم.
آن زمان که خندیدم؛ بعد از کشیدن اولین سیگار و چه زجری داشت بعد از آن، آن زمان که مسخره کردم دوستی را و خندیدیم با هم و چون به خلوت شدم…. ، آن زمان که فلان کار را کردم با شادی و سرمستی و خندیدم اما بعد از آن. …. فاصلۀ خنده تا خنده، لبخندی کوتاه تا قهقهه ای سرشار از آدرنالین اما پر از درد افسوس بعد از آن. چه تجربه ها که گذشت در این بیست و سه بهار تا من شوم من و ….
نه! اشتباه نمیکنم، نه آن خنده بد بود و نه آن کار که مرا خنداند. دیگر اشتباه نمیکنم. من بد بودم، که انتخاب کرده ام دو صورت را. کاری کردم که درونم به آن راضی نبود، بلکه فضای حاضر آن کار را بر من تحمیل کرد و بعد از آن، من ماندم و تناقض. خنده میزنم تا نهان کنم گریۀ درون. ای کاش میخندیدم. گریه میکنم، دست بر صورتم میگذارم و در دل نه شادم نه غمگین . نمایش بازی میکنم و می انگارم که صحنه را پایانی است،
نه عزیز من. نه “من” من. زندگی همین ثانیه هاست که میگذرد و اگر خودت را بازی نکنی، فرصتهاست که از دست میدهی، بدون بازگشت.
بیست و سه بهار آمد و چه انسانها که رفتند. چه پدرها و مادرها که رفتند و فرزندان بر خاک و جنازۀ آنها اشک میریختند چون ابر بهار و اکنون که سالی و سالهایی از رفتنشان میگذرد، به سادگی از رفتن آنها سخن میگویند و به خاطر می آورم آن روزها که میگفتند اگر تو بروی من نه طاقت ماندم دارم. آدمی زنده می ماند و زندگی میکند و عادت میکند. من نیز انسانم….
بیست و سه بهار، بشمار هفته ها و روزها و ساعتهایی را که زندگی کردی و تجربه ها که اندوختی، به اندازۀ آن تجربه ها باید درس زندگی گرفته باشی. بیست و سه بهار فرصت کوتاهی نیست که دانسته باشی آدمی دمی، که دانسته باشی یک لحظه ناراحتی بر هر چیزی اشتباه است. به اطراف خود نگاه کنی ببینی که چه انسانها که در کنار تو در حال زندگی اند و هر کدام برای خودشان ادعاها دارند، هر کدام میخندند و شادند. هر کدام صبح از خواب بیدار میشوند تا کاری بکنند و کدامین کار بهتر است؟ بیست و سه سال فرصت کوتاهی نیست تا پاسخی برای این سوال پیدا کرده باشیم.
مینشینم و خاطرات و تجربه ها ر کنار هم میگذارم.
دوستی را گفتم از این کارت متنفرم، اخمی کرد و رفت. دیگری که همان کار را کرده بود چیزی نگفتم و با هم خندیدیم. دوست اول آمد و معذرت خواست ، دومی تکرار کرد و عاقبت از دوستیمان چیزی جز نفرت در دل و خندۀ بر لبان چیزی نماند. بیست و سه بهار آمد و تجربه ها به من آموخت آثار بلند مدت پایدارترند. بیست و سه بهار گذشت تا من شدم “من”….
آموختم تا بدانم و هر چه آموختم دانستم که چه بسیار نمیدانم. ۲۳ بهار آمد و هر بهار نادانسته ها چندین برابر شد. دانستم که هر چه اوج بگیری تنهاتر میشوی.
۲۳ بهار آمد و هر بهار خود را بر ترازو نهادم و دیگری را در کفۀ دیگر. امروز خسته ام از این مقایسه ها. روزی نوشتم که از این “تر” شدن ها و برتر شدن ها به ستوه آمدم. آموختم که آنچه نگرانی می آفریند مقایسه است. عدالت تنها زمانی معنا دارد که نابرابری و مقایسه باشد. عدالت زمانی ارزشمند است که انسانها خودشان را با دیگران مقایسه می کنند و چه خسته کننده است این مقایسه ها.
۲۳ بهار آمد و آموختم که تا خیر نباشد شر نیست. تا شیطان نباشد خدا نیست. تا اهریمن نباشد اهورامزدا نیست. ۲۳ بهار آمد تا من شدم من….

2 دیدگاه برای “بیست و سه بهار آمد تا من شدم “من””

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *